
این مدل عشق با روحیه من جور درنمیآید. اگر برای من نمیمیری برایت تب که نمیکنم هیچ حتی کیرم را هم دستت نمیدهم (ببخشید البته) مدل من است.
اما حالا تا گردن در عشقی فرو رفتهام که مال من نیست و نه تنها برایم نمیمیرد بلکه آنجا دارد برای یک نفر دیگر میمیرد. مشکلی ندارم، باید مشکلی داشته باشم؟ نمیدانم روالش چگونه است. احتمالا باید حسودیام میشد یا عصبانی میشدم یا یک همچین چیزی اما هیچکدامشان نیستم. ساکت و خیرهام درست شبیه روزهای قبل از تو.
حالا تا گردن در عشقی فرو رفتهام که دیوانگیست، جنون است، با عقل جور درنمیآید، با عقل من جور درمیآید ولی. از مجنون بودن در داستان تو خوشم میآید؛ هرچند که در داستانت نیستم، در فکرت نیستم، جلوی چشمهای فندقی رنگت نیستم اما برایت میمیرم. عاشقی، در رابطهای، دور ایستادهام، حرکت نمیکنم، خیره ماندهام، آهسته و بیصدا نفس میکشم، قربان مژههای پررنگت بروم، اگر بدانم نفس کشیدنم باعث بههم خوردن آرامشت میشود دیگر حتی نفس هم نمیکشم.
در عشق دیوانهام، افسار گسیختهام، وحشی و درندهام. برای عشق به دنیا آمدهام، برای عشق میمیرم، در عشق میمیرم. هرچقدر سنم بالاتر میرود بدتر میشود، بیشتر آتش میگیرم، بیشتر یاد میگیرم، قفل دیوانگیهای بیشتری برایم باز میشود، مرحله به مرحله جلو میروم، ولع جلو رفتن در این زمینه را دارم، با پاهای خودم، سینهخیز، زخمی و خونی، روی قرص، الکل، با گریه، ذوق زده، هرجور باشم جلو میروم؛ در این کار خوبم، در هرچیزی افتضاح باشم در این عشق لعنتی بدجوری خوبم.
حالا عشق را پیدا کردهای، یکنفر را در حفره خالی وسط قفسه سینهات جا دادهای، قلبی که میگفتی نداری را به یکنفر باختهای. قربان حال خوبت بروم، حاضرم تمام زندگیام را بدهم تا تو حالت خوب باشد، دیدنت در کنار آدم دیگری که چیزی نیست؛ عزیزم. عزیزم. عزیز قلب کوچک من. عشق تاریک و دیوانه من؛ به اینها که فکر میکنم انگار دارم ویران میشوم، فرو میریزم و تبدیل به خاک میشوم. این چیزها را با اندوه یا از روی عجز نمیگویم، من زن عشقم یا یک چیزی بیشتر از این، ملکه این عشقها هستم، فاتح مرز این دیوانگیها هستم، شکست نمیخورم، شکست در مقابل تو برای من برد است، افتخار است، نشان شجاعت است. جلوی تو زانو میزنم، مطیع و تسلیم تو هستم اما عاجز نیستم. این کارها را باشکوه انجام میدهم، انگار که مراسم تاجگذاریام است. ابایی ندارم که بدانی دیوانهات هستم، ابایی ندارم که بدانند برای تو روی زانوهایم افتادهام، اما اینها فقط برای توست، برای دیگران پوسته سفت و سختی دارم، روی پاهایم میایستم، سرد و خالی به صورتهایشان زل میزنم و میگذرم. درمقابل تو اما عریان ایستادهام، طوری که روحم را هم میتوانی ببینی؛ درمقابل تو گردنم از مو باریکتر است، میخواهی ببُر، درنهایت من میمانم و دوست داشتن تو که قدرت من است.
عزیزم کلمه مخصوص توعه؛ عزیزدلم هم همینطور. وقتی که به ذهنم میای ناخوداگاه زمزمه میکنم _عزیزم؟ انگار که میتونی صدام رو کنار گوشت بشنوی. تکرار میکنم _عزیزم، عزیزدلم؟ و انتظار دارم از جایی جوابم رو بدی. شبها قبل خواب توی تاریکی به جای خالی کنارم نگاه میکنم و تکرار میکنم _عزیزم؟ جوابی نمیاد.
سکوت شبیه فرو رفتن توی باتلاقه؛ چشمام رو میبندم و میبینمت؛ واقعی تر از تمام چیزهایی که با چشم باز میبینم؛ با خنده میگم منو اینجا تنها گذاشتی که بمیرم؟ تصور میکنم با شنیدن این حرفم چه واکنشی ممکن بود نشون بدی؛ ناراحت میشدی. میگم شوخی میکنم. اگه ببینم تو ناراحتی میمیرم؛ اونجایی که رفتی حالت خوبه دیگه؛ نه؟ این تنها امیدیه که باعث میشه نبودنت برام آسونتر بشه. اینکه بدونم یه جایی توی این دنیای بزرگ تو میخندی و قلبت روشن و امیدواره حالم رو بهتر میکنه. با یه لحن بیمزه ادامه میدم _ولی بازم ممکنه تو نبودنت بمیرم. قبل از اینکه اخم کنی دوباره جدی میشم و میگم _نه، نمیمیرم؛ درسته قلبم کوچولوعه ولی قویتر از این حرفاست.
تو چرا تو خیالات من انقدر ساکتی؟ نگاه کن؛ هیچکدوم از اینا واقعی نیست، حتی تو هم واقعی نیستی؛ خیلی وقته که نیستی عزیزم. میدونی جدیدا چی شده؟ تو طول روز هزاربار قربونت میرم. یاد مدل خندیدنت میفتم و قربونت میرم، یاد شکلکای مسخرهت میفتم و یهجوری ذوق میکنم و قربونت میرم که انگار نه انگار نیستی. بعد به خودم میام و میبینم که دارم با صدای بلند باهات حرف میزنم یا مچ خودمو درحالی میگیرم که خیلی جدی با یه لبخند گنده رو صورتم دارم برای بار دویست هزارم به فلان حرفت گوش میدم؛ بعدش یادم میاد که نیستی، همیشه یادم میاد. نمیدونم، حسش شبیه سقوط کردنه. دیدی بعضی وقتا خواب میبینیم که داریم از یهجایی میفتیم و یهو از خواب میپریم؟ تقریبا همچین حسی داره؛ ولی از بیدار شدن خوشحال نمیشم اینجور وقتا، رو قلبم انگار دارن اسید میریزن. پذیرفتن این حقیقت که تو رفتی و هیچوقت برنمیگردی خیلی سخته. نمیگم نمیخوام که بپذیرم اما اون قسمتی از من که روزها و فصلهای زیادی رو با تو تصور کرده بود به خاطراتت چسبیده و ازشون کنده نمیشه، انگار اگه ولشون کنه میمیره؛ انگار اگه ولت کنه میمیره. یهجوری ساکت نشستی روبهروم انگار همیشه انقدر پرحرفم. چیکار کنم؟ وقتی تو چیزی نمیگی من همش باید حرف بزنم که این رویا تموم نشه؛ اما تموم میشه، همین که خورشید بیاد بالا تو به مرور از پشت پلکهام محو میشی و میری. هیچی دیگه، قربون محو شدن و رفتنت. فعلا عزیزم.
میگی دلم برات تنگ شده، چقدر بوی خوبی میدی. _هنوز هم بعد چند ساعت میتونم گرمای دستات روی بدنم رو حس کنم. میگم همون عطرهس که دیگه استفادهش نمیکنم، منو یاد تو مینداخت. _پیشونیت رو میچسبونی به پیشونیم و محکمتر بغلم میکنی. میگی خیلی دلم برات تنگ شده. _یه قطره اشک از گوشه چشمم سر میخوره و میفته رو بازوت. میگم پس چرا رفتی؟ _چونهم رو میبوسی، یه نفس عمیق میکشی و میگی شبیه بوی کارامله. چرا رفتی؟ _نگاهم میکنی. _فکر میکنم دیگه این چشمها رو تاابد قرار نیست ببینم. میگم نمیخوام بیدار شم. _دستمو میذارم کنار صورتت، گرم و واقعیه. با گریه میگم نذار که بیدار شم. فقط نگاهم میکنی، همونجوری که تو بیداری نگاه میکردی، جوری که انگار همه غمهای دنیا تو چشمهای خوشرنگ توعه. میگم لطفا. _بیشتر به خودت فشارم میدی شبیه وقتایی که خداحافظی میکردیم و بیدار میشم.
ماهها گذشته و برام هیچ کلمهای ننوشتی. گاهی فکر میکنم که نامههام به دستت نمیرسه اما بازهم به نوشتن ادامه میدم چون کلمات تنها چیزهایی هستن که من رو از این غم نجات میدن. فصل هلوها گذشت، فصل کیکهای گیلاس و مرباهای تمشک. بعد از این همه وقت به سختی به خاطر میارم که دلیل این دوری چیه و ما چه بلایی سر همدیگه آوردیم. راستش تنها چیزی که از گذشته با تو یادمه، غمه. شکایت نمیکنم، غمی که تو به من تحمیل میکنی شیرینه حتی با وجود اینکه ذره ذره نابودم میکنه.
آدمها برام از تو خبر میارن و با کنایه بهم تاکید میکنن که نامههام رو به آدرس معشوقه جدیدت بفرستم. میدونی شنیدن این حرفها چه حسی داره؟ تصور تو کنار آدم دیگهای باعث میشه که نتونم نفس بکشم. حقیقت داره؟ باید باورش کنم؟ تو که به سختی من رو دوست داشتی حالا عاشق آدم جدیدی شدی که برای به دست آوردنت هیچ تلاشی نکرده؟ تو که هر لحظه انتظار داشتی که من رهات کنم و برم حالا داری میجنگی که اون رو از دست ندی؟ روزهای زیادی فکر میکردم که تو مال منی، فکر میکردم که آفریده شدی تا کنار من باشی و حالا حتی مطمئن نیستم که هیچوقت متعلق به من بوده باشی. تو بگو، چطور باید مطمئن باشم وقتی آدمها از راه میرسیدن و تو رو مال خودشون میدونستن و تو هم اجازه میدادی که اینطور فکر کنن؟ چطور مطمئن باشم زمانی دوستم داشتی وقتی بدون گفتن هیچ کلمهای من رو اینجا رها کردی و هر روز با نبودنت غم جدیدی رو روی قلبم میذاری؟
چند روز پیش خوابت رو دیدم. خواب سرد و تاریکی بود. رو به روم نشسته بودی و از آدمی حرف میزدی که خیلی دوستش داری، به چشمهام خیره شده بودی و میگفتی که برعکس من حرفهای زیادی داری که با اون بزنی، بعد از بیدار شدن میدونی چه حسی داشتم؟ باید چطوری برات توصیفش کنم؟ انگار همه قلبم آتیش گرفته بود. تمام روز قلبم میسوخت، تمام روز حرفات تو سرم تکرار میشد. اون فقط یه خواب بود و من چطور میتونم با واقعیت رو به رو بشم؟
تو من رو رها کردی و عزیزم این غم.. این غم همه زیباییها رو نابود کرده. فکر میکنم بالاخره یه روز این غم عادی میشه، یه روز صبح بیدار میشم و میبینم که چیزی روی قلبم سنگینی نمیکنه. بلند میشم و به زندگیم ادامه میدم بدون اینکه چیزی من رو یاد تو بندازه، بدون اینکه شنیدن اسمت غمگینم کنه، بدون اینکه هر ثانیه منتظرت باشم. اما تا این لحظه فقط هر روز بیشتر از روز قبل دلتنگ توئم. هر روز بیشتر از روز قبل منتظر کلمهای هستم که از تو به دستم برسه. میتونم امید داشته باشم که روزی برمیگردی پیشم؟ من به کوچکترین امیدی نیاز دارم که بتونم ادامه بدم چون این روزها دیگه هیچ قدرت و اشتیاقی رو درون خودم حس نمیکنم.
تابستون تموم شده. حالا روزها و شبهای پاییز بدون تو قراره چجوری بگذره عزیزم؟ هر روز صبح بیدار میشم و منتظر میمونم تا نامه جدیدی از تو برسه. برام چیزی بنویس، حتی اگه فکر میکنی که حرفات ناراحتم میکنه، نگران نباش هیچ چیزی نمیتونه بیشتر از چیزی که حالا هستم غمگینم کنه. تک تک کلماتی که با دستهای تو نوشته شده رو میبوسم. اجازه نده این غم و دوری طولانیتر بشه. دوستت دارم.
دیشب وقتی قرصا آرومم کردن، وقتی کمکم داشت خوابم میبرد فهمیدم که هیچ چیزی این غم رو از بین نمیبره، هیچ چیزی این درد رو کم نمیکنه و بعد از روزها چیزی که داشت من رو میکشت، چیزی که حتی نمیتونستم به خودم اعتراف کنم رو وقتی حواسم کاملا سرجاش نبود با صدای بلند و با هقهق اعتراف کردم. اعتراف کردم که ″دلم تنگ شده، دلم خیلی تنگ شده، دارم از دلتنگی میمیرم. میدونم نباید همچین حسی داشته باشم اما دلم حتی برای عذاب کشیدن به خاطر تو تنگ شده″ و بعد از خودم خجالت کشیدم. میدونستم کاری نمیشه کرد، من کار درست رو انجام داده بودم و حالا این غم پاداش کار خوب من و یادگاری تو بود.
امروز صبح، آخرای تابستون سال هشتاد و چهار بود، سنندج. نصف حیاط خونه مامانبزرگ رو خورشید گرفته واسه خودش، جاهایی که خنک و سایهس مخصوصا زیر درخت انجیر، ما بعد هفت سنگ اونجا ولو شدیم و پفک میخوریم.
من اونجا بودم، وقتی خیره به آدمای اطرافت یه گوشه نشسته بودی و هیچکدومشون رو نمیدیدی. وقتی آدما با تیپای عجیب و غریب اون سال توی هم میلولیدن، من همون کنارا با موهای خرگوشی، یونیفرم مدرسه و لیوان آب پرتقال توی دستم وایساده بودم. به دیوار پشت سرم تکیه داده بودم و با انزجار به تک تک آدما نگاه میکردم. توی لیوان تو چی بود؟ سرمو به سمتت برگردوندم، بهم نگاه میکردی با لبخندی که واضحا میگفت: آخی، کوچولو.
من اونجا بودم وقتی هر روز با ماشینت جلوی مدرسه وایمیسادی و منتظر میموندی تا نگاهت کنم. آدما با حسرت به تو و ماشینت نگاه میکردن و چشمای آبی تو به چیزی جز من نمیتونست نگاه کنه.
من اونجا بودم؛ وقتی حسابی مست بودی و بوسیدنش تو رو یاد من نمینداخت. وقتی صدای نفساش کنار گردنت اجازه نمیداد به هیچ چیز دیگهای فکر کنی و فردا صبح من رو میدیدی که از توی عکس بهت نگاه میکنم، با چشمای یه دختر دبیرستانی توی یه مهمونی متعلق به چندین سال پیش. اونوقت عذاب وجدان همه وجودت رو میسوزوند و تنهاش میذاشتی، با همه سوالای توی سرش تنهاش میذاشتی. پشیمونی چه فایدهای داشت؟
وقتی مامانم تک تک کادوهات رو از توی کمد بیرون میکشید و با نگرانی بهشون نگاه میکرد نگاهش پر از سوال بود، این چیزایی که شدیدا با وضع مالیمون تو تضاد بود از کجا اومده؟ من اونجا وایساده بودم، سرزنشها رو میشنیدم و دلم به تو گرم بود. وقتی تو میرفتی که فراموشم کنی من با همه میجنگیدم و دلم به تو گرم بود. فرصت ما خیلی کم بود، باید همه مدت رو کنار هم میموندیم و نمیذاشتیم هیچ ثانیهای هدر بره. اما تو رفته بودی.
من اونجا بودم؛ وقتی میدونستی که داری عاشقش میشی و توانایی مبارزه با این احساس رو نداری. من صدای داد زدنات رو میشنیدم. میشنیدم که خودت رو سرزنش میکنی. صدای خوردن شدن وسایل و هزار تیکه شدن آینهها رو میشنیدم. به من فکر میکردی. دوست داشتن آدم دیگهای خیانت به من بود؛ منی که مرده بودم.
من اونجا بودم، با لباس عروس سفید. به سیاهی کت شلوار تو نگاه میکردم که هر لحظه محوتر میشد. دستهایی رو حس میکردم که سعی میکردن از جایی که نشسته بودم بلندم کنن، خیره مونده بودم به مسیری که پیش گرفته بودی تا ترکم کنی. دستها سعی میکردن منو سوار ماشینی کنن که به جای خونهای که مال ما بود به سمت خونه مادرم میرفت. لباسهای سفید یکی یکی از تنم درمیاومد، آرایشم پاک میشد. دستها توی دهنم قرص میذاشتن و لیوان آب رو به لبام نزدیک میکردن. وقتی تصویرت کمرنگ میشد دستها پتوی سنگینی رو روم میکشیدن و برای گریه کردن از اتاق فرار میکردن. کجا رفته بودی؟
من اونجا بودم. وقتی درمورد من باهاش حرف میزدی یا سعی میکردی که بزنی. وقتی ذهنت پر از من بود و بهش نگاه میکردی و اون میفهمید؛ زیر لب میگفت که نمیخواد جای من رو توی زندگیت بگیره. عکسهام رو جلوی چشم میذاشت و هربار بهم لبخند میزد. دوستم داشت. معشوقه جدیدت من رو دوست داشت. هیچ دلیلی نبود که از من بدش بیاد، من هیچ خطری براش نداشتم جز اینکه قلبت اونقدر متعلق به من بود که اون سخت تونسته بود اونجا برای خودش جایی پیدا کنه.
من اونجا بودم. وقتی صدای همه رو میشنیدم که میگفتن هنوز خیلی فرصت دارم و نباید زندگیمو نابود کنم. من با همه وجود اونجا بودم وقتی یه نفر تکرار میکرد که نگهداشتنش منو به کشتن میده. چیزی که به زندگی برم گردونده بود میخواست منو بکشه. چه اهمیتی داشت؟ میدیدمش با موهای فر و چشمای آبی تو. برای آخرین بار بهم لبخند بزن و نگاه کن که چجوری با حماقت یه دختر بیست و یک ساله به سمت مرگ میرم و تکرار کن: ″آخی، کوچولو″. بهم لبخند بزن و برام دست تکون بده. من از اونجا زنده بیرون نمیام اما برات یه یادگاری میذارم، میتونی دوستش داشته باشی؟
من اونجا بودم. وقتی انگشت کوچولوش به عکسم اشاره میکرد و میگفت: اون مامانمه، مرده. خیلی خوشگل بوده، مگه نه؟ و صورت من و چشمای آبی تو برای تایید بهت خیره میموند.
حالا از من فقط یه عکس سیاه و سفید مونده. عکسی که زیرش تاریخ تولد و مرگم رو با یه خط فاصله کنار هم نوشتن تا آدمایی که به پایین عکس توجه میکنن در گوش هم پچپچ کنن که:″طفلی خیلی جوون بوده″. جوون بودم، برای گرفتن دستای مرگ زیادی جوون بودم و عمرم به اندازه همون خط فاصله زیر عکسم کوتاه بود. نتونستم از خودم توی دنیای به این گندگی هیچی به جا بذارم، یعنی خب میدونی که فرصت نشد. مثلا هیچ کتابی ننوشتم، هیچ نقاشی یا مجسمهای از من توی هیچ موزهای به نمایش درنمیاد، اسمم رو هیچ مکان خیریهای نیست و حافظه هیچ چیزی منو به یاد نمیاره و این داستانا. نمیدونستم قراره بمیرم. پسر مگه کلا چند نفر تو دنیا از این سورپرایز خبر دارن؟ هنوزم بعضی وقتا جای گلولهای که به سرم شلیک شد درد میگیره، یعنی نمیشد قبل اینکه منو بذارید زیر این همه خاک اون کوفتیو دربیارید؟ عجیبه. به هرحال هنوز اونجاست، یه جایی تو کلهم جا خوش کرده و من منتظر روزیام که شروع به جوونه زدن بکنه و تبدیل بشه به یه درخت گیلاس خوشگل. اونجایی که شما زندگی میکنید همچین چیزی غیر ممکنه اما اینجاها بعید نیست صبح با یه درخت گیلاس کوچولو روی سرم از خواب بیدارشم.
قبل از اینکه بهم شلیک بشه چیکار میکردم؟ دستای تو رو گرفته بودم یا مثل همین الان خیلی ازم دور بودی؟ تو بودی که با وحشت سرمو تو بغلت گرفته بودی؟ فکر نکنم اما هرکسی بود لباسش رو حسابی خونی کردم. آره، یادمه که درد داشت. ترسیده بودم. زندگیم تموم شده بود. قبل از اینکه با تو زندگی کنم زندگیم تموم شده بود، حتی قبل از اینکه دستاتو بگیرم. راستش تو اولین نفر بودی، جدی میگم. تو اولین دختری بودی که میخواستم دستاشو بگیرم. اصلا حتی اولین دختری بودی که تونستم باهاش حرف بزنم. قبل از تو یادم نیست زندگیم چجوری میگذشت، البته یادمه یه کارایی میکردم از همین کارایی که پسرای نوجوون میکنن، چه میدونم مثلا فوتبال بازی میکردم، واسه ساندویچای اون یارو که تو کوچه کناری مدرسه مغازه داشت میمردم، مدرسه میرفتم ولی خب نمیشه گفت که درس میخوندم، نه واقعا درس نمیخوندم. کم کم دیدم اخبار سیاسی رو دنبال میکنم، یواشکی یه سری روزنامه پخش میکنم، رو دیوارا شعار مینویسم، اسلحه دست میگیرم و اینا. البته میدونی که اسلحه دست گرفتن جزو آخرین کارای زندگیم بود. یه اسلحه خریدم، یه اسلحه خالی، تو میدونستی که من هیچوقت شلیک نمیکنم، مگه نه؟ اما اونا دیدنش و فکر کردن واسه کشتن هرکدومشون یه فشنگ کنار گذاشتم. ترسیدن. باورت میشه؟ به خدا که خودمم باورم نمیشه، باورم نمیشه یکی از من ترسیده باشه. اما اونا از من و اسلحه خالیم ترسیدن واسه همین مستقیم به سرم شلیک کردن. اونا نمیدونستن من و تو قراره فردا برای اولین بار باهم چای بخوریم. به نظرت اگه میدونستن به چه بدبختی و جون کندنی ازت خواستم باهام بیای بیرون دلشون میسوخت و شلیک نمیکردن؟ من که گمون نمیکنم، پستتر از این حرفا بودن. راستی تو وقتی جنازم وسط کوچمون افتاده بود منو ندیدی، نه؟ خیلی خوش قیافه بودم تو اون حالت. کاشکی میدیدی، حتما عاشقم میشدی، یعنی اگه از قبل عاشقم نبودی، بودی دیگه؟ حالا عاشق که نه ولی دوستم داشتی مگه نه؟ میبینی؟ بیشعورا حتی فرصت ندادن بفهمم چه حسی بهم داری. من که میگم دوسم داشتی، از چشمات معلوم بود اما خب شنیدنش از زبون خودت یه مزه دیگهای داشت. نشد که بشنوم. منم که میدونی دیگه درسته بیتجربه بودم اما مطمئن بودم حسی که تو قلبمه عشقه. یه عشق که از گفتنش بهت خجالت کشیدم، وقت هم نشد البته اما کاش خودت فهمیده باشی. تو اولین نفر بودی، آخرین نفر هم بودی.
اینجاها زمان از دستم درمیره. چند سال گذشته از اون شب؟ یه سی چهل سالی گذشته صد درصد، نه؟ بعد این همه سال هنوزم خیلی خوشگلی من که این زیر چیزی ازم نمونده اما تو همچنان خوشگلی، اینم بهت نگفتم نه؟ لامصبا نذاشتن که، مستقیم مغزمو که پر از تو بود نشونه گرفتن.
الان دیگه من مردم، اونی هم که بهم شلیک کرد مرده اما تو زندهای، زندهای و هنوز به اندازه روزای شونزده سالگیت قشنگی.
از آخرین باری که دیدمت چند هزار سال میگذره؟ اون موقع رنگ چشمات فندقی بود و تابستونا به پدرت کمک میکردی که سیبا رو از درخت بچینه. وقتی پاییز برمیگشتی مدرسه آفتاب حسابی پوست قشنگتو سوزونده بود. من از هندسه متنفر بودم و تو میخواستی پزشک بشی. پزشک؟ عزیزم تو حسابی از خون میترسیدی و قشنگترین آدمی بودی که با دیدن خون حالش بد میشد. من موهامو میبافتم، موهای قرمز مزخرفم رو میبافتم و به دخترای بلوند دورت توجه نمیکردم. تو هم توجه نمیکردی. تو فقط من رو میدیدی، فقط من با موهای قرمز و یه عالمه کک مک لعنتی روی صورت بیروحم. اون روزا تو حسابی محبوب بودی و من مال تو بودم. آدما اسمم رو صدا میزدن و یادشون نمیرفت تاکید کنن که من مال توام. اما نبودم. من تو رو میدیدم، وقتی چشمات رو یکی از کلمههای کتابت وایمیساد، وقتی با مدادت آروم به پیشونیت ضربه میزدی. من تو رو میدیدم، وقتی که بهم نگاه میکردی، جوری که موقع نگاه کردنم آروم پلک میزدی و کاش حالا میتونستم مژههات رو ببوسم. من برق چشمات رو میدیدم، من میدیدم که بدون لب زدن ازم میخوای که کنار تو باشم، که مال تو باشم.
من مینوشتم، درس میخوندم، خیالپردازی میکردم و خوشحال بودم که میتونم دامن بلند بپوشم و موهامو بالای سرم جمع کنم. آدما میگفتن دماغ قشنگی دارم و قرمزی موهام روز به روز کمتر میشه و حالا بیشتر شبیه قهوهایه. من راه میرفتم، با تو رقابت میکردم و نمیذاشتم هیچ جایی توی خیالاتم داشته باشی. شایعهها برام مهم نبودن. اینکه عاشق کی شدی یا تعطیلات هفته پیش برای کی گل فرستادی برام کوچکترین اهمیتی نداشت. من میدونستم که تو فقط من رو میخوای. دوستام بهم میگفتن که تو عاشق منی و من؟ همیشه میدونستم که هستی. تو هر روز بیقرارتر میشدی، کنارم راه میرفتی و من تقلای انگشتات برای گرفتن دستم رو میدیدم. اما من منتظر عشق دیگهای بودم، عشقی که از بین صفحات یه رمان پرشور بیرون اومده باشه. من منتظر مردی بودم که دستم رو بگیره و به قصرش ببره و برام از گلای باغش تاج گل درست کنه. تو میدونی که اون عشق بالاخره از راه رسید. اون عشق تو بارون با یه چتر پیداش شد، دقیقا مثل رویاهام، همونجوری که همیشه تصور میکردم. اما بذار بهت بگم که اون آدم چشمای تو رو نداشت. عزیزم، عزیز قلب من، اون آدم مثل تو نبود. اما تو ازم ناامید شدی. بیدار شدم و دیگه تو رو نداشتم، دیگه کسی نمیگفت که من مال توام، آدما ازم نمیخواستن که به قلب عاشقت رحم کنم، غمگین نگاهم میکردی، با اون چشمای قشنگ غمگین نگاهم میکردی و هربار قلبم بیشتر میشکست. دورتر از من راه میرفتی، خیلی دورتر، اونقدر که ماهها طول میکشید تا نامههام به دستت برسه. نامههایی که بیجواب رهاشون کردی. تو کجا رفتی قلب من؟ بدون من کجا رفتی؟ جایی که به آرزوی پزشک شدنت برسی بدون اینکه یه دختر مو قرمز با بی توجهی قلبتو بشکنه؟ سوار کشتی شدی بدون اینکه چشمهات رو ببوسم؟ گفته بودی من مرکز تمام آرزوهای توام، یادت هست؟ حالا که باید به صورتت نگاه میکردم و اعتراف میکردم که منم همینطور، تو و فقط تو تمام چیزی هستی که میخوام، تو و فقط تو نهایت تمام آرزوهای منی، حالا سوار کشتی شدی و ترکم کردی؟
این روزا موهام بیشتر قهوهای شده. گاهی به اون سالها فکر میکنم. یادمه که تو هجی کردن کلمات به گرد پای من هم نمیرسیدی. سیبی که روی میزم گذاشته بودی رو انداختم زمین و نمیدونم سرنوشتش چی شد. بعضی وقتا موهامو میبافم و منتظر میشم که هویج صدام کنی. از مهمونیا میام بیرون و به ماه نگاه میکنم منتظر میشم که بیای کنارم وایسی و دستم رو بگیری و من برای تلافی با آدمی که ازش خوشت نمیاد تا خونه برم. بیهدف راه میرم و انتظار دارم که دعوتم کنی تا باهم قدم بزنیم. حالا شاید دارم دیوونه میشم، دیوونه تو میشم و میدونم که دیره.
عزیزترینم هزار سال گذشته، میترسم یه شب قبل از خواب متوجه بشم که دیگه حالت صورتت رو موقع خندیدن به یاد نمیارم. اجازه بده اون چشمهای فندقی یک بار دیگه به من خیره بشه تا رنگشون از یادم نرفته. من هزار ساله که منتظرم. برام نامه بنویس، میدونم که همه چیز رو خراب کردم اما برام بنویس و بگو که هنوز هم مال توام، همیشه بودم و همیشه خواهم بود. دوستت دارم.
-مرد در پارک میدوید-
آقا؟ شما میدانید درد من چیست؟ از چشمهایم نمیخوانید؟ آقا اگر غمهای هرکس بالای سرش نوشته میشد چه؟ شما میتوانید بفهمید وقتی میگویم قلب بیچارهام دارد از جا کنده میشود یعنی چه؟ آقا؟ خوب نگاه کنید، به من میآید ساعت چهار صبح یکی از همین روزها دستم را جلوی دهانم بگیرم و زار بزنم و بلرزم و ندانم برای این درد چند قطره اشک کافی است؟
آقا؟ آن نوشتهها. آن کلمهها. باد میآمد، کسی صدا زده بود عزیزم؟ و زن او را بوسیده بود و من نگاه کرده بودم و کلیدهایم از میان انگشتانم رها شده بود. کسی گفته بود بیشتر میخواهمت و زن خندیده بود و من دیده بودم و به دیوار سبز رنگ تکیه داده بودم.
آقا؟ آبان برای من کافی بود، آن موقع هوا را کثافت میگرفت، مدرسهها تعطیل میشد و باران میآمد و سرما به خاطر آبان بود. این غمها به تابستان نمیخورد، تابستان وقت برگشتن به خانه بود، وقت بالا رفتن از پلهها و خزیدن در آغوش خنک فراموشی. تابستان وقت دوست داشتن بود، وقت بافتن موهایی که کمی بلند شده بودند و پوشیدن پیراهنهای آبی. تابستان وقت نفرت نبود، وقت گیلاس بود و عشق.
آقا؟ من میخواستم زندگیام مزه مربای توت فرنگی بدهد و صبحها که بیدار میشوم بوی لباسهای تازه شسته شده بیاید، آفتاب بتابد و یادم نیاید که کسی گفته بود دوستت دارم و زن تاکید کرده بود که او بیشتر، که او بسیار بیشتر و فراموش نکرده بود که به آخر جملهاش عزیزم را اضافه کند.
آقا؟ این قرصها، این قرص های آبی رنگ مزخرف که گفته بودی قویتر از آن صورتیهاست دیگر تاثیر ندارند، نمیتوانند آن کلمهها را پاک کنند. هنوز یادم هست کسی گفته بود تو را برای ابد میخواهم و زن گفته بود برای من ابد کافی نیست و من شنیده بودم و گوشهایم را گرفته بودم اما هنوز صدای خنده میآمد، صدای آهنگ و رقص و نفسهایشان.
آقا؟ کاش میشد بین این کلمه ها تمام میشدم، غمهایم تمام میشد، اشکهایم تمام میشد و ذره ذره در هوا پراکنده میشدم و از من فقط بالشی میماند که فرو رفتگی جای سرم بر روی آن کم کم به حالت اولش برمیگشت.