çaresiz kalbim.

-مرد در پارک می‌دوید-
آقا؟ شما میدانید درد من چیست؟ از چشم‌هایم نمیخوانید؟ آقا اگر غم‌های هرکس بالای سرش نوشته میشد چه؟ شما می‌توانید بفهمید وقتی می‌گویم قلب بی‌چاره‌ام دارد از جا کنده میشود یعنی چه؟ آقا؟ خوب نگاه کنید، به من می‌آید ساعت چهار صبح یکی از همین روزها دستم را جلوی دهانم بگیرم و زار بزنم و بلرزم و ندانم برای این درد چند قطره اشک کافی است؟
آقا؟ آن نوشته‌ها. آن کلمه‌ها. باد می‌آمد، کسی صدا زده بود عزیزم؟ و زن او را بوسیده بود و من نگاه کرده بودم و کلیدهایم از میان انگشتانم رها شده بود. کسی گفته بود بیشتر می‌خواهمت و زن خندیده بود و من دیده بودم و به دیوار سبز رنگ تکیه داده بودم.
آقا؟ آبان‌ برای من کافی بود، آن موقع هوا را کثافت میگرفت، مدرسه‌ها تعطیل میشد و باران می‌آمد و سرما به خاطر آبان بود. این غم‌ها به تابستان نمیخورد، تابستان وقت برگشتن به خانه بود، وقت بالا رفتن از پله‌ها و خزیدن در آغوش خنک فراموشی. تابستان وقت دوست داشتن بود، وقت بافتن موهایی که کمی بلند شده بودند و پوشیدن پیراهن‌های آبی. تابستان وقت نفرت نبود، وقت گیلاس بود و عشق.
آقا؟ من میخواستم زندگی‌ام مزه مربای توت فرنگی بدهد و صبح‌ها که بیدار میشوم بوی لباس‌های تازه شسته شده بیاید، آفتاب بتابد و یادم نیاید که کسی گفته بود دوستت دارم و زن تاکید کرده بود که او بیشتر، که او بسیار بیشتر و فراموش نکرده بود که به آخر جمله‌اش عزیزم را اضافه کند.
آقا؟ این قرص‌ها، این قرص های آبی رنگ مزخرف که گفته بودی قوی‌تر از آن صورتی‌هاست دیگر تاثیر ندارند، نمیتوانند آن کلمه‌ها را پاک کنند. هنوز یادم هست کسی گفته بود تو را برای ابد میخواهم و زن گفته بود برای من ابد کافی نیست و من شنیده بودم و گوش‌هایم را گرفته بودم اما هنوز صدای خنده می‌آمد، صدای آهنگ و رقص و نفس‌هایشان.
آقا؟ کاش میشد بین این کلمه ها تمام میشدم، غم‌هایم تمام میشد، اشک‌هایم تمام میشد و ذره ذره در هوا پراکنده میشدم و از من فقط بالشی می‌ماند که فرو رفتگی جای سرم بر روی آن کم کم به حالت اولش برمیگشت.

+ روناک هفدهم تیر ۱۳۹۸  |