داستان یه ستاره دریایی. | اسفند ۱۳۹۷

عزیزم، دلم برای دوست داشتنت تنگ شده. برای فکر کردن بهت و دیدنت توی خوابای کمرنگم. دارم فکر میکنم که نوشتن یادم رفته چون حتی قبل از تولدم کلمه به کلمه حرفام تو بودی و حالا سکوت سنگین وحشتناکی اینجاست. دیگه برای از بین بردن هیچ چیزی تلاش نمیکنم. چند سال پیش دفتر خاطراتمو میسوزوندم، آهنگا و اکانتا رو پاک میکردم اما الان خستم. میخوام اجازه بدم همه چیز افتضاح پیش بره. تلاش کردن برای هر چیزی بیهوده‌س. این سکوت ناراحتم میکنه اما دوستش دارم، مثل رسیدن به یه نتیجه نهایی بعد از کلی درگیری می‌مونه. دیگه نباید از کسی بپرسم که چی میشه؟ اتفاقا خودشون پیش میان و به نظر من و تو هیچ توجهی ندارن.
تو عزیز دل منی و خوندن این جمله سالها بعد بدجور قراره ناراحتم کنه. تو عزیز دل منی و من دیگه نمیخوام ناراحت بشی. هنوز هم با فکر کردن به حرفات میتونم بخندم اما دیگه کارات اذیتم نمیکنه، این برای من وحشتناکه، همیشه و بعد از هر دلخوری بیشتر دوستت داشتم و بیشتر میخواستمت و حالا چیزی جز بی حسی برام نمونده. چیزی ته قلبم میدونه که باید ناراحت بشم اما نمیتونم، سالها ناراحت بودم و دیگه حسش نمیکنم. این رها کردن نیس، تو تا ابد توی قلب و ذهن من جریان داری. من فقط دیگه تلاش نمیکنم، هیچ آهنگی این سکوت رو نمیشکنه، اگه بازم صدام بزنی از خوشحالی می‌میرم اما صدام نزن، بذار همه چیز همینجوری ادامه پیدا کنه.
دلم برای اینکه به خاطر کوچکترین حرفت بهم بریزم و جلوی بیست سی تا چشم بزنم زیر گریه هم تنگ شده. دلم حتی برای گریه کردن به خاطر تو تنگ شده. اون اشکا نشون میدادن که من زنده‌م، که من به خاطر تو زنده‌م، که دوست داشتنت به من قدرت جنگیدن میده، حتی اگه جنگ من با خودت باشه. این روزا زیاد نمیتونم گریه کنم، حتی اگه بدونم قراره برای همیشه ترکم کنی، ممکنه همونجوری که دارم برگای اسفناج رو تیکه میکنم به خودم بگم که رفتن تو هم قسمتی از زندگی بوده. از این به بعد همه چیز قسمتی از فیلم زندگیمه که بعدا تماشاچیا به عنوان بدترین یا قشنگ‌ترین سکانس بهش اشاره میکنن. به نظرت زیادی تسلیم سرنوشت شدم؟ شاید فردا از گفتنش پشیمون بشم اما الان حتی برای برداشتن یه قدم به طرف هر چیزی خستم، حتی تو.
همه اینا رو قراره یادم بره؟ اگه بعدا خواستم به خاطر بیارم که دوست داشتنت چه حسی داشت یادم میاد که تک تک ثانیه‌های زمستون نود و شیش رو به فکرت بودم؟ بین اون همه تب و مریضی و غصه تو مدام تو سرم مثل یه شعله کوچیک روشن بودی. یادم می‌مونه که آبان و آذر نود و پنج هر روز برای نگه‌داشتنت چه جونی میکندم؟ که نبودنت و نداشتنت انگار تلخ‌ترین و وحشتناک‌ترین پایان یه سریال قشنگ بود؟ یادم می‌مونه که بهار و تابستون نود و چهار به اندازه چند هزار سال منتظرت موندم؟ که وقتایی که مرگ نزدیک بود دستام تو تاریکی دنبالت میگشت؟ به نظرت چقدر طول میکشه تا یادم بره که تک تک شبا و روزای بهار نود و سه رو با گریه گذروندم تا ″هراس بی تو ماندنم″ ادامه نداشته باشه؟
عزیزم، هزارسال میگذره و کی یادش می‌مونه که من یه زمانی خیلی عاشقت بودم؟ 

+ روناک شانزدهم اسفند ۱۳۹۷  | 

ناراحتم. مردنم می‌آید. بلاگفا اعصابم را بهم ریخته است. طی یک هفته بیست و یک بار مریض شده‌ام. بیست و هشت روز از آخرین باری که وارد تلگرام و اینستا شده‌ام میگذرد. احتمالا کراش هایم ازدواج کرده‌اند یا از خودشان کنار یک عنتری رونمایی کرده‌اند. حالم از کلمه کراش بهم میخورد. حوصله ندارم کسی را دوست داشته باشم فقط میتوانم فکر کنم که دوستشان دارم، یعنی میخواهمشان ولی حوصله ندارم زیادی بخواهمشان. مشکل تعدادشان است، مدیریت کردنشان سخت است و نمیدانم کدام یک اصل کاری است. آن یکی که در پاریس است ( فهمیدید کراشی مقیم در پاریس دارم الان؟ مرض) خوب است اما آنقدر خودش را میگیرد که برود گم شود با آن مدل‌های فرانسوی دراز و دوربین های عکاسی و ژست هایش که عاح، ژست هایش که زندگی را به کامم زهر کرده‌اند. شاید هم مشکل اصلی‌ام دوری از کوکاکولاست نه آنها. فکر میکنم خیل عظیمی از آدم‌ها در نبودم از آنجا لفت داده‌اند (هرچند در بودنم هم لفت میدادند و احساسات من را در نظر نمیگرفتند ینی به تخمشان هم نبود) و اگر برگردم با قبرستانی از پست‌های کصشر مواجه شوم. کاش میتوانستم از ناراحتی ها و بدبختی‌های اصلی‌ام هم به راحتی برایتان چسناله کنم اما حرف زدن درمورد کراش دیگرم که قشنگ میخندد و دوست یکی از خودتان است راحت‌تر است ولی نمیخواهم درمورد آن هم حرف بزنم، میخواهم بمیرم بیشتر، این را جدی میگویم، زندگی خسته‌ام کرده است، زندگی در ایران بیشتر خسته‌ام کرده است. زندگی کراش‌هایم را به سویم هدایت نمیکند (خدا را شکر، تحملشان سخت است واقعا)، پول‌ها را، خوشبختی را، زین را، حداقل ساواش را یا آن جدیده که چشمانش سبز است و عاشق خزان است، این ها را هم هدایت نمیکند به سمتم و به جای همه این‌ها با تمام توان من را به سمت سیاهی و ناامیدی هدایت میکند و من مثل احمق‌ها با شعارهای چرتم مقابلش ایستاده‌ام و هدایت نمیشوم ولی حال ندارم دیگر یا آن چشم سبزه مال من میشود یا نمیدانم چه میشود بعدش واقعا.
میخواستم این پستم زیبا باشد و احساساتی که خب احساساتی است فقط، سرشار از احساس فلاکت و بدبختی در قالب کصشر است و یادم نبود که زیبا نوشتن در تخصص من نیست، تخصص من که ندارم، یعنی تخصص من را که تایپ کردم هرچقدر گشتم تخصص خاصی پیدا نکردم ولی پاکش هم نکردم، میدانید؟ زندگی واقعا خسته کننده است، کاش حداقل به جای کراش و خوشبختی، پول و یک گربه به سمتم هدایت میکرد، یک گربه شبیه اولیویای تیلور.

+ روناک دوازدهم اسفند ۱۳۹۷  |