داستان یه ستاره دریایی. | اردیبهشت ۱۳۹۹

من اونجا بودم، وقتی خیره به آدمای اطرافت یه گوشه نشسته بودی و هیچ‌کدومشون رو نمی‌دیدی. وقتی آدما با تیپای عجیب و غریب اون سال توی هم می‌لولیدن، من همون کنارا با موهای خرگوشی، یونیفرم مدرسه و لیوان آب پرتقال توی دستم وایساده بودم. به دیوار پشت سرم تکیه داده بودم و با انزجار به تک تک آدما نگاه میکردم. توی لیوان تو چی بود؟ سرمو به سمتت برگردوندم، بهم نگاه میکردی با لبخندی که واضحا میگفت: آخی، کوچولو.
من اونجا بودم وقتی هر روز با ماشینت جلوی مدرسه وایمیسادی و منتظر می‌موندی تا نگاهت کنم. آدما با حسرت به تو و ماشینت نگاه میکردن و چشمای آبی تو به چیزی جز من نمیتونست نگاه کنه.
من اونجا بودم؛ وقتی حسابی مست بودی و بوسیدنش تو رو یاد من نمینداخت. وقتی صدای نفساش کنار گردنت اجازه نمیداد به هیچ چیز دیگه‌ای فکر کنی و فردا صبح من رو می‌دیدی که از توی عکس بهت نگاه میکنم، با چشمای یه دختر دبیرستانی توی یه مهمونی متعلق به چندین سال پیش. اونوقت عذاب وجدان همه وجودت رو می‌سوزوند و تنهاش میذاشتی، با همه سوالای توی سرش تنهاش میذاشتی. پشیمونی چه فایده‌ای داشت؟
وقتی مامانم تک تک کادوهات رو از توی کمد بیرون میکشید و با نگرانی بهشون نگاه میکرد نگاهش پر از سوال بود، این چیزایی که شدیدا با وضع مالیمون تو تضاد بود از کجا اومده؟ من اونجا وایساده بودم، سرزنش‌ها رو می‌شنیدم و دلم به تو گرم بود. وقتی تو میرفتی که فراموشم کنی من با همه می‌جنگیدم و دلم به تو گرم بود. فرصت ما خیلی کم بود، باید همه مدت رو کنار هم می‌موندیم و نمیذاشتیم هیچ ثانیه‌ای هدر بره. اما تو رفته بودی.
من اونجا بودم؛ وقتی میدونستی که داری عاشقش میشی و توانایی مبارزه با این احساس رو نداری. من صدای داد زدنات رو می‌شنیدم. می‌شنیدم که خودت رو سرزنش میکنی. صدای خوردن شدن وسایل و هزار تیکه شدن آینه‌ها رو می‌شنیدم. به من فکر میکردی. دوست داشتن آدم دیگه‌ای خیانت به من بود؛ منی که مرده بودم.
من اونجا بودم، با لباس عروس سفید. به سیاهی کت شلوار تو نگاه میکردم که هر لحظه محوتر میشد. دست‌هایی رو حس میکردم که سعی میکردن از جایی که نشسته بودم بلندم کنن، خیره مونده بودم به مسیری که پیش گرفته بودی تا ترکم کنی. دست‌ها سعی میکردن منو سوار ماشینی کنن که به جای خونه‌ای که مال ما بود به سمت خونه مادرم میرفت. لباس‌های سفید یکی یکی از تنم درمی‌اومد، آرایشم پاک میشد‌. دست‌ها توی دهنم قرص میذاشتن و لیوان آب رو به لبام نزدیک میکردن. وقتی تصویرت کمرنگ میشد دست‌‌ها پتوی سنگینی رو روم میکشیدن و برای گریه کردن از اتاق فرار میکردن. کجا رفته بودی؟
من اونجا بودم. وقتی درمورد من باهاش حرف میزدی یا سعی میکردی که بزنی. وقتی ذهنت پر از من بود و بهش نگاه میکردی و اون می‌فهمید؛ زیر لب میگفت که نمیخواد جای من رو توی زندگیت بگیره. عکس‌هام رو جلوی چشم میذاشت و هربار بهم لبخند میزد. دوستم داشت. معشوقه جدیدت من رو دوست داشت. هیچ دلیلی نبود که از من بدش بیاد، من هیچ خطری براش نداشتم جز اینکه قلبت اونقدر متعلق به من بود که اون سخت تونسته بود اونجا برای خودش جایی پیدا کنه.
من اونجا بودم. وقتی صدای همه رو می‌شنیدم که میگفتن هنوز خیلی فرصت دارم و نباید زندگیمو نابود کنم. من با همه وجود اونجا بودم وقتی یه نفر تکرار میکرد که نگه‌داشتنش منو به کشتن میده. چیزی که به زندگی برم گردونده بود میخواست منو بکشه. چه اهمیتی داشت؟ می‌دیدمش با موهای فر و چشمای آبی تو. برای آخرین بار بهم لبخند بزن و نگاه کن که چجوری با حماقت یه دختر بیست و یک ساله به سمت مرگ میرم و تکرار کن: ″آخی، کوچولو″. بهم لبخند بزن و‌ برام دست تکون بده. من از اونجا زنده بیرون نمیام اما برات یه یادگاری میذارم، میتونی دوستش داشته باشی؟
من اونجا بودم. وقتی انگشت کوچولوش به عکسم اشاره میکرد و می‌گفت: اون مامانمه، مرده. خیلی خوشگل بوده، مگه نه؟ و صورت من و چشمای آبی تو برای تایید بهت خیره می‌موند.

+ روناک سوم اردیبهشت ۱۳۹۹  |