
دیشب وقتی قرصا آرومم کردن، وقتی کمکم داشت خوابم میبرد فهمیدم که هیچ چیزی این غم رو از بین نمیبره، هیچ چیزی این درد رو کم نمیکنه و بعد از روزها چیزی که داشت من رو میکشت، چیزی که حتی نمیتونستم به خودم اعتراف کنم رو وقتی حواسم کاملا سرجاش نبود با صدای بلند و با هقهق اعتراف کردم. اعتراف کردم که ″دلم تنگ شده، دلم خیلی تنگ شده، دارم از دلتنگی میمیرم. میدونم نباید همچین حسی داشته باشم اما دلم حتی برای عذاب کشیدن به خاطر تو تنگ شده″ و بعد از خودم خجالت کشیدم. میدونستم کاری نمیشه کرد، من کار درست رو انجام داده بودم و حالا این غم پاداش کار خوب من و یادگاری تو بود.