
ماهها گذشته و برام هیچ کلمهای ننوشتی. گاهی فکر میکنم که نامههام به دستت نمیرسه اما بازهم به نوشتن ادامه میدم چون کلمات تنها چیزهایی هستن که من رو از این غم نجات میدن. فصل هلوها گذشت، فصل کیکهای گیلاس و مرباهای تمشک. بعد از این همه وقت به سختی به خاطر میارم که دلیل این دوری چیه و ما چه بلایی سر همدیگه آوردیم. راستش تنها چیزی که از گذشته با تو یادمه، غمه. شکایت نمیکنم، غمی که تو به من تحمیل میکنی شیرینه حتی با وجود اینکه ذره ذره نابودم میکنه.
آدمها برام از تو خبر میارن و با کنایه بهم تاکید میکنن که نامههام رو به آدرس معشوقه جدیدت بفرستم. میدونی شنیدن این حرفها چه حسی داره؟ تصور تو کنار آدم دیگهای باعث میشه که نتونم نفس بکشم. حقیقت داره؟ باید باورش کنم؟ تو که به سختی من رو دوست داشتی حالا عاشق آدم جدیدی شدی که برای به دست آوردنت هیچ تلاشی نکرده؟ تو که هر لحظه انتظار داشتی که من رهات کنم و برم حالا داری میجنگی که اون رو از دست ندی؟ روزهای زیادی فکر میکردم که تو مال منی، فکر میکردم که آفریده شدی تا کنار من باشی و حالا حتی مطمئن نیستم که هیچوقت متعلق به من بوده باشی. تو بگو، چطور باید مطمئن باشم وقتی آدمها از راه میرسیدن و تو رو مال خودشون میدونستن و تو هم اجازه میدادی که اینطور فکر کنن؟ چطور مطمئن باشم زمانی دوستم داشتی وقتی بدون گفتن هیچ کلمهای من رو اینجا رها کردی و هر روز با نبودنت غم جدیدی رو روی قلبم میذاری؟
چند روز پیش خوابت رو دیدم. خواب سرد و تاریکی بود. رو به روم نشسته بودی و از آدمی حرف میزدی که خیلی دوستش داری، به چشمهام خیره شده بودی و میگفتی که برعکس من حرفهای زیادی داری که با اون بزنی، بعد از بیدار شدن میدونی چه حسی داشتم؟ باید چطوری برات توصیفش کنم؟ انگار همه قلبم آتیش گرفته بود. تمام روز قلبم میسوخت، تمام روز حرفات تو سرم تکرار میشد. اون فقط یه خواب بود و من چطور میتونم با واقعیت رو به رو بشم؟
تو من رو رها کردی و عزیزم این غم.. این غم همه زیباییها رو نابود کرده. فکر میکنم بالاخره یه روز این غم عادی میشه، یه روز صبح بیدار میشم و میبینم که چیزی روی قلبم سنگینی نمیکنه. بلند میشم و به زندگیم ادامه میدم بدون اینکه چیزی من رو یاد تو بندازه، بدون اینکه شنیدن اسمت غمگینم کنه، بدون اینکه هر ثانیه منتظرت باشم. اما تا این لحظه فقط هر روز بیشتر از روز قبل دلتنگ توئم. هر روز بیشتر از روز قبل منتظر کلمهای هستم که از تو به دستم برسه. میتونم امید داشته باشم که روزی برمیگردی پیشم؟ من به کوچکترین امیدی نیاز دارم که بتونم ادامه بدم چون این روزها دیگه هیچ قدرت و اشتیاقی رو درون خودم حس نمیکنم.
تابستون تموم شده. حالا روزها و شبهای پاییز بدون تو قراره چجوری بگذره عزیزم؟ هر روز صبح بیدار میشم و منتظر میمونم تا نامه جدیدی از تو برسه. برام چیزی بنویس، حتی اگه فکر میکنی که حرفات ناراحتم میکنه، نگران نباش هیچ چیزی نمیتونه بیشتر از چیزی که حالا هستم غمگینم کنه. تک تک کلماتی که با دستهای تو نوشته شده رو میبوسم. اجازه نده این غم و دوری طولانیتر بشه. دوستت دارم.