امروز صبح، آخرای تابستون سال هشتاد و چهار بود، سنندج. نصف حیاط خونه مامانبزرگ رو خورشید گرفته واسه خودش، جاهایی که خنک و سایهس مخصوصا زیر درخت انجیر، ما بعد هفت سنگ اونجا ولو شدیم و پفک میخوریم.