برام از قرن نوزدهم نامه بنویس.

از آخرین باری که دیدمت چند هزار سال میگذره؟ اون موقع رنگ چشمات فندقی بود و تابستونا به پدرت کمک میکردی که سیبا رو از درخت بچینه. وقتی پاییز برمی‌گشتی مدرسه آفتاب حسابی پوست قشنگتو سوزونده بود. من از هندسه متنفر بودم و تو میخواستی پزشک بشی. پزشک؟ عزیزم تو حسابی از خون میترسیدی و قشنگ‌ترین آدمی بودی که با دیدن خون حالش بد میشد. من موهامو می‌بافتم، موهای قرمز مزخرفم رو می‌بافتم و به دخترای بلوند دورت توجه نمیکردم. تو هم توجه نمیکردی. تو فقط من رو می‌دیدی، فقط من با موهای قرمز و یه عالمه کک مک لعنتی روی صورت بی‌روحم. اون روزا تو حسابی محبوب بودی و من مال تو بودم. آدما اسمم رو صدا میزدن و یادشون نمیرفت تاکید کنن که من مال توام. اما نبودم. من تو رو می‌دیدم، وقتی چشمات رو یکی از کلمه‌های کتابت وایمیساد، وقتی با مدادت آروم به پیشونیت ضربه میزدی. من تو رو می‌دیدم، وقتی که بهم نگاه میکردی، جوری که موقع نگاه کردنم آروم پلک میزدی و کاش حالا میتونستم مژه‌هات رو ببوسم. من برق چشمات رو می‌دیدم، من می‌دیدم که بدون لب زدن ازم میخوای که کنار تو باشم، که مال تو باشم.
من می‌نوشتم، درس میخوندم، خیال‌پردازی میکردم و خوشحال بودم که میتونم دامن بلند بپوشم و موهامو بالای سرم جمع کنم. آدما می‌گفتن دماغ قشنگی دارم و قرمزی موهام روز به روز کمتر میشه و حالا بیشتر شبیه قهوه‌ایه. من راه میرفتم، با تو‌ رقابت میکردم و نمیذاشتم هیچ جایی توی خیالاتم داشته باشی. شایعه‌ها برام مهم نبودن. اینکه عاشق کی شدی یا تعطیلات هفته پیش برای کی گل فرستادی برام کوچکترین اهمیتی نداشت. من میدونستم که تو فقط من رو میخوای. دوستام بهم میگفتن که تو عاشق منی و من؟ همیشه میدونستم که هستی. تو هر روز بی‌قرارتر میشدی، کنارم راه میرفتی و من تقلای انگشتات برای گرفتن دستم رو می‌دیدم. اما من منتظر عشق دیگه‌ای بودم، عشقی که از بین صفحات یه رمان پرشور بیرون اومده باشه. من منتظر مردی بودم که دستم رو بگیره و به قصرش ببره و برام از گلای باغش تاج گل درست کنه. تو میدونی که اون عشق بالاخره از راه رسید. اون عشق تو بارون با یه چتر پیداش شد، دقیقا مثل رویاهام، همونجوری که همیشه تصور میکردم. اما بذار بهت بگم که اون آدم چشمای تو رو نداشت. عزیزم، عزیز قلب من، اون آدم مثل تو نبود. اما تو ازم ناامید شدی. بیدار شدم و دیگه تو رو نداشتم، دیگه کسی نمیگفت که من مال توام، آدما ازم نمیخواستن که به قلب عاشقت رحم کنم، غمگین نگاهم میکردی، با اون چشمای قشنگ غمگین نگاهم میکردی و هربار قلبم بیشتر میشکست. دورتر از من راه میرفتی، خیلی دورتر، اونقدر که ماه‌ها طول میکشید تا نامه‌هام به دستت برسه. نامه‌هایی که بی‌جواب رهاشون کردی. تو کجا رفتی قلب من؟ بدون من کجا رفتی؟ جایی که به آرزوی پزشک شدنت برسی بدون اینکه یه دختر مو قرمز با بی توجهی قلبتو بشکنه؟ سوار کشتی شدی بدون اینکه چشم‌هات رو ببوسم؟ گفته بودی من مرکز تمام آرزوهای توام، یادت هست؟ حالا که باید به صورتت نگاه میکردم و اعتراف میکردم که منم همینطور، تو و فقط تو تمام چیزی هستی که میخوام، تو و فقط تو نهایت تمام آرزوهای منی، حالا سوار کشتی شدی و ترکم کردی؟
این روزا موهام بیشتر قهوه‌ای شده. گاهی به اون سال‌ها فکر میکنم. یادمه که تو هجی کردن کلمات به گرد پای من هم نمیرسیدی. سیبی که روی میزم گذاشته بودی رو انداختم زمین و نمیدونم سرنوشتش چی شد. بعضی وقتا موهامو می‌بافم و منتظر میشم که هویج صدام کنی. از مهمونیا میام بیرون و به ماه نگاه میکنم منتظر میشم که بیای کنارم وایسی و دستم رو بگیری و من برای تلافی با آدمی که ازش خوشت نمیاد تا خونه برم. بی‌هدف راه میرم و انتظار دارم که دعوتم کنی تا باهم قدم بزنیم. حالا شاید دارم دیوونه میشم، دیوونه تو میشم و میدونم که دیره.
عزیزترینم هزار سال گذشته، میترسم یه شب قبل از خواب متوجه بشم که دیگه حالت صورتت رو موقع خندیدن به یاد نمیارم. اجازه بده اون چشم‌های فندقی یک بار دیگه به من خیره بشه تا رنگشون از یادم نرفته. من هزار ساله که منتظرم. برام نامه بنویس، میدونم که همه چیز رو خراب کردم اما برام بنویس و بگو که هنوز هم مال توام، همیشه بودم و همیشه خواهم بود. دوستت دارم.

+ روناک سی ام بهمن ۱۳۹۸  |