داستان یه ستاره دریایی. | تیر ۱۳۹۷

میخواستم چیزی بنویسم که سالها بعد با خواندنش خودم را ببخشم، حسرت نداشتنت را نخورم و از فراموش کردنت خوشحال باشم.
.
دوست داشتنت دقیقا از جایی وسط قفسه سینه ام شروع شده بود، جایی که نور و رنگ باهم ترکیب میشدند و پرنده ها صداهای بی‌نظیرشان را به رخ یکدیگر میکشیدند، دنیای کوچکی که تو را زیر آسمان روشنش جا داده بودم.
دوست داشتنت آغاز شده بود و بوی شکوفه های سیب از سرزمینم در تمام دنیا پخش شده بود. از جایی دقیقا وسط قفسه سینه‌ام گل‌های صورتی کوچکی به بیرون میریخت و زندگی‌ام را سرشار از تو میکرد. روزها و ماه‌ها در سرزمینم راه میرفتی‌، آواز میخواندی و پرنده های کوچکی را مداوا میکردی که از کلماتت خلق شده بودند.
.
آبان سال نود و پنج دختری را که رد بوسه هایت روی پوستش و گرمای نفس هایت زیر گوشش هنوز تازه بود کشتی. با وقاحت و صراحت تمام حرف زدی و چاقو را دقیقا جایی وسط قفسه سینه‌اش فرو بردی. در قلب تمام پرنده ها، در شاخه گل‌ها، ریشه درخت‌ها.
.
دوست داشتنت از وسط قفسه سینه ام مثل تکه های کوچک جواهر همراه با خون در تمام بدنم حرکت میکرد. انگار که از سالهای پیش از میلاد تو همانجا بوده‌ای و حتی قبل تر از وجود داشتنم تو با من زندگی کرده‌ای.
.
آبان سال نود و پنج چاقویی که میان دستت گرفته بودی دوست داشتنت را عمیقا زخمی کرد، و حالا بعد از روزها خونریزی و تلاش برای مداوا شدن برای همیشه دارد از بین میرود.
.
جایی دقیقا وسط قفسه سینه ام که حالا نقطه شروع تمام دردها و سیاهی‌ها و دلتنگی‌هاست زمانی سرزمین کوچکی با آسمان آبی روشن بود که دوست داشتنت از آنجا شروع میشد.

+ روناک ششم تیر ۱۳۹۷