
تمام جاده ها را تا رسیدن به مقصد گریه کردم. تمام راننده ها را با پاکت های سیگارشان شمردم و گریه کردم. مقصد تمام هواپیماها و داستان مسافرانشان را حدس زدم و گریه کردم. دختری بودم که از قطار و اتوبوس و هواپیما جا مانده بود و گریه کردم. در لحظات آخر بوسیده نشدم و گریه کردم. چشم در چشم پسری که روی نیمکت رو به رویی سیگار میکشید و با تلفن حرف میزد گریه کردم. برای ادامه دادن جمله هایم مقابل تو جان کندم و گریه کردم. جاده های ساحلی را پشت سر گذاشتم، اقیانوس ها را، گل های بنفشه را، خواب تمام روزهای آفتابی را و گریه کردم. رد بوسه ها و انگشتانت را با خودم در تمام شهرهای جهان حمل کردم و گریه کردم. اسامی روی سنگ قبرهای گورستان پرلاشز را، اشعار فرانسوی را، روزنامه های روسی را، تبلیغات مجله های ترکی را یکی یکی خواندم و گریه کردم. بس بود. هوای هفت صبح کوچه های میرداماد، اندوه فرودگاه های آفتابی، طعم کباب های کردستان عراق، هیچکدام گریه را پس نمیزد. قرار بود دختر خوبی باشم که نیمه پر لیوان را میدید، منطقی فکر میکرد، صبح زود بیدار میشد، کار میکرد، درس میخواند و هر ماه رنگ ابروهایش را یک درجه روشن تر میکرد.
قرار بود بخوابم و خواب وطن را با رنگ های روشن ببینم، روی نقشه خانه کودکی ام را به کوچه پس کوچه های تهران وصل کنم، دیالوگ های عاشقانه را پشت سر جا بگذارم، صدای پایت را، تاکسی ها را، گریه هایم را.
میخواستم پیغام خداحافظی کوتاه و غمگینی بنویسم و روی در یخچال بچسبانم و اندوهی را از کیلومترها دورتر احساس کنم، صدا زدنی، فریادی، غمی. میخواستم یک نفر را همراه با خودم به تمام فرودگاه ها، شهرها و هتل های جهان ببرم، میخواستم گریه هایم را نصف کنم، و بالاخره در شلوغی یکی از خیابان ها از یادت برای همیشه دست بکشم. آن وقت دیگر اندوه فرودگاه های بارانی و بوسیده نشدن آزارم نمیداد، اندوهی بزرگ تر گریبانم را میگرفت. اندوه رها کردنت در غربت.
بعد از آن ختری بودم که حس لغزیدن انگشتانت از میان دستش را شعر میکرد و زیر گریه میزد.
من آدم سریالای ترکی نبودم ، آدم گیر کردن بین یه چند ضلعی عشقی یا زیتونای صبحونه و قهوه های تلخم نبودم .من آدم شعارای بزرگ و کینه به دل گرفتن از بوکوفسکی بودم .
آدم گریه کردن برای سربازای جنگ جهانی اول .من نمیخواستم از ازمیر برم استانبول و بعد از اونجا برم بورسا، من آدم جزیره های کوچیک با خاک قرمز بودم، آدم سپیدارای کنار جاده و مربای تمشک. آدم قاطی کردن معماری روم و یونان، آدم حفظ کردن اسما و سبکای سخت .
من آدم پیدا کردن ایده و خلق کردن بودم .آدم فاتحه خوندن واسه یه شخصیت مسیحی .آدم گریه کردن تو ایستگاه قلهک و دویدن .من میخواستم یه داستان جدید بنویسم یه داستان واسه روزای خنک و آفتابی . داستانی که شلوغ بود ، تکراری نبود .
میخواستم بیشتر از نقاشی چینی سر دربیارم ، بیشتر از مرکب استفاده کنم ، بیشتر مهربون باشم .من آدم روزای ابری بدون بارون بودم ، آدم سربلند کردن فریدا .
من آدم سریالای ترکی نبودم، آدم نشستن و خیره شدن به غنچه های زخمی و عشق اجاره ای و عروس استانبول و همه این مزخرفات نبودم .
آدم چهل و پنج ساله ای که بعد دیدن سریالاش میره تو تخت نبودم .قرار بود تا آخر عمرم بوی رنگ از دستام پاک نشه .قرار بود هفته ای سه بار ساعت چهار تارت بپزم با کرم پاتیسیر . قرار بود کتابای فردریک بکمن رو تو یه هفته تموم کنم . قرار بود یه روز معروف بشم .
ولی حالا آدم سریالای ترکی و زیتون صبحونه و قهوه های تلخ و بعضی وقتا هم ژامبون گوشتم .
انگار فقط همین .