داستان یه ستاره دریایی. | اسفند ۱۳۹۸

حالا از من فقط یه عکس سیاه و سفید مونده. عکسی که زیرش تاریخ تولد و مرگم رو با یه خط فاصله کنار هم نوشتن تا آدمایی که به پایین عکس توجه میکنن در گوش هم پچ‌پچ کنن که:″طفلی خیلی جوون بوده″. جوون بودم، برای گرفتن دستای مرگ زیادی جوون بودم و عمرم به اندازه همون خط فاصله زیر عکسم کوتاه بود. نتونستم از خودم توی دنیای به این گندگی هیچی به جا بذارم، یعنی خب میدونی که فرصت نشد. مثلا هیچ کتابی ننوشتم، هیچ نقاشی یا مجسمه‌ای از من توی هیچ موزه‌ای به نمایش درنمیاد، اسمم رو هیچ مکان خیریه‌ای نیست و حافظه هیچ چیزی منو به یاد نمیاره و این داستانا. نمیدونستم قراره بمیرم. پسر مگه کلا چند نفر تو دنیا از این سورپرایز خبر دارن؟ هنوزم بعضی وقتا جای گلوله‌ای که به سرم شلیک شد درد میگیره، یعنی نمیشد قبل اینکه منو بذارید زیر این همه خاک اون کوفتیو دربیارید؟ عجیبه. به هرحال هنوز اونجاست، یه جایی تو کله‌م جا خوش کرده و من منتظر روزی‌ام که شروع به جوونه زدن بکنه و تبدیل بشه به یه درخت گیلاس خوشگل. اونجایی که شما زندگی میکنید همچین چیزی غیر ممکنه اما اینجاها بعید نیست صبح با یه درخت گیلاس کوچولو روی سرم از خواب بیدارشم.
قبل از اینکه بهم شلیک بشه چیکار میکردم؟ دستای تو رو گرفته بودم یا مثل همین الان خیلی ازم دور بودی؟ تو بودی که با وحشت سرمو تو بغلت گرفته بودی؟ فکر نکنم اما هرکسی بود لباسش رو حسابی خونی کردم. آره، یادمه که درد داشت. ترسیده بودم. زندگیم تموم شده بود. قبل از اینکه با تو زندگی کنم زندگیم تموم شده بود، حتی قبل از اینکه دستاتو بگیرم. راستش تو اولین نفر بودی، جدی میگم. تو اولین دختری بودی که میخواستم دستاشو بگیرم. اصلا حتی اولین دختری بودی که تونستم باهاش حرف بزنم‌. قبل از تو یادم نیست زندگیم چجوری میگذشت، البته یادمه یه کارایی میکردم از همین کارایی که پسرای نوجوون میکنن، چه میدونم مثلا فوتبال بازی میکردم، واسه ساندویچای اون یارو که تو کوچه کناری مدرسه مغازه داشت می‌مردم، مدرسه میرفتم ولی خب نمیشه گفت که درس میخوندم، نه واقعا درس نمیخوندم. کم کم دیدم اخبار سیاسی رو دنبال میکنم، یواشکی یه سری روزنامه پخش میکنم، رو دیوارا شعار مینویسم، اسلحه دست میگیرم و اینا. البته میدونی که اسلحه دست گرفتن جزو آخرین کارای زندگیم بود. یه اسلحه خریدم، یه اسلحه خالی، تو میدونستی که من هیچوقت شلیک نمیکنم، مگه نه؟ اما اونا دیدنش و فکر کردن واسه کشتن هرکدومشون یه فشنگ کنار گذاشتم. ترسیدن. باورت میشه؟ به خدا که خودمم باورم نمیشه، باورم نمیشه یکی از من ترسیده باشه. اما اونا از من و اسلحه خالیم ترسیدن واسه همین مستقیم به سرم شلیک کردن‌. اونا نمیدونستن من و تو قراره فردا برای اولین بار باهم چای بخوریم. به نظرت اگه میدونستن به چه بدبختی و جون کندنی ازت خواستم باهام بیای بیرون دلشون میسوخت و شلیک نمیکردن؟ من که گمون نمیکنم، پست‌تر از این حرفا بودن. راستی تو وقتی جنازم وسط کوچمون افتاده بود منو ندیدی، نه؟ خیلی خوش قیافه بودم تو اون حالت. کاشکی می‌دیدی، حتما عاشقم میشدی، یعنی اگه از قبل عاشقم نبودی، بودی دیگه؟ حالا عاشق که نه ولی دوستم داشتی مگه نه؟ می‌بینی؟ بی‌شعورا حتی فرصت ندادن بفهمم چه حسی بهم داری. من که میگم دوسم داشتی، از چشمات معلوم بود اما خب شنیدنش از زبون خودت یه مزه دیگه‌ای داشت. نشد که بشنوم. منم که میدونی دیگه درسته بی‌تجربه بودم اما مطمئن بودم حسی که تو قلبمه عشقه. یه عشق که از گفتنش بهت خجالت کشیدم، وقت هم نشد البته اما کاش خودت فهمیده باشی. تو اولین نفر بودی، آخرین نفر هم بودی.
اینجاها زمان از دستم درمیره. چند سال گذشته از اون شب؟ یه سی چهل سالی گذشته صد درصد، نه؟ بعد این همه سال هنوزم خیلی خوشگلی من که این زیر چیزی ازم نمونده اما تو همچنان خوشگلی، اینم بهت نگفتم نه؟ لامصبا نذاشتن که، مستقیم مغزمو که پر از تو بود نشونه گرفتن.
الان دیگه من مردم، اونی هم که بهم شلیک کرد مرده اما تو زنده‌ای، زنده‌ای و هنوز به اندازه روزای شونزده سالگیت قشنگی.

+ روناک بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۸