داستان یه ستاره دریایی. | دی ۱۳۹۶

خب ، داستانم شروع نشده تموم شد و این جمله سخت ترین اعتراف کل زندگیمه . پوووف ! دود شد رفت هوا .

+ روناک بیست و سوم دی ۱۳۹۶ 

اگه بازم همه چی خراب بشه چی ؟ اگه داستانم هنوز شروع نشده تموم بشه چی ؟

+ روناک بیستم دی ۱۳۹۶ 

کاش صدای آهنگ نامفهوم توی سرم قطع میشد و جاش رو به کلمات و جمله های جدیدی برای نوشتن میداد . میتونم تشخیص بدم که فرانسویه . آهنگ فرانسوی برای بدترین لحظه ها . من به ایده نیاز دارم ، ایده برای ادامه دادن همه متنای نصفه ای که از ساعت ده تا الان باهاشون کلنجار رفتم و کامل نشدن . من باید برگردم به همه کارای نصفه و نیمه . به صبحونه یازده سالگیم ، به بافتن شالگردن بنفش چند روز پیش ، به خوندن همه کتابایی که دو صفحه اولشون رو حفظم ولی هیچ ایده ای درمورد بقیه صفحه ها ندارم . این آهنگ باید تموم بشه ، من نمیخوام بیشتر از این فکر کنم ، سالهاست که دارم فکر میکنم شاید به اندازه همه روزایی که باید یه کاری انجام میدادم فکر کردم و الان وقت مناسبی برای گوش دادن به آهنگ فرانسوی نیست . میخوام تصمیم بگیرم اما کی با یه صدای محزون توی سرش میتونه تصمیم منطقی بگیره ؟ همیشه بدترین موقعیت ها رو برای تغییر انتخاب میکنم و شاید بدترین آهنگا رو . خواننده مجبورم میکنه پاریس بارونی رو تصور کنم و برعکس همیشه ازش متنفرم . پاریس رویای بچگیمون بود ، قرار بود یه روزی سه نفری همه کوچه هاشو ببینیم . قرار بود موهامون رو بالای سرمون جمع کنیم و از همدیگه عکس بگیریم ، میخواستیم پولامون رو واسه پاریس جمع کنیم اما حالا حتی باهم حرف هم نمیزنیم ، تو یه مسیر باهم راه نمیریم و قضیه پاریس هم خب صد درصد منتفی شده .
وقت ندارم ، باید آدما رو بشناسم ، باید از یه سریا متنفر بشم و یه سریا رو بیشتر دوست داشته باشم . باید مزه های جدید رو امتحان کنم ، همه اون مزه هایی که برای تو عادی شده اما برای من هنوز یه تجربه جدید محسوب میشه . دنیای عجیبیه نه ؟ آرزوهای من برای تو یه تفریح سادست ، چیزایی که من سالها منتظرشم تو در عرض نیم ساعت به دستش میاری . بیشتر از عجیب مزخرفه ، بی انصافیه ، نیست ؟ تو هیچوقت نمیتونی نگاهتو به آدما تغییر بدی از اونجایی که تو بهشون نگاه میکنی هرکدوم مثل یه گنجشک مرده به نظر میرسن . تو خیلی شعار میدی و خفه نمیشی ، دقیقا مثل آهنگ توی سرم . میخواستم دفعه بعد فیلم اورست رو تا آخر ببینم اما نه چرا باید یه چیز مزخرف رو به خودم تحمیل کنم ؟ ولی من از کجا میدونم که مزخرفه ؟ چجوری باید تصمیم بگیرم ؟ کاش خواننده این آهنگ خفه شه ، دارم به چیزایی فکر میکنم که هیچ اهمیتی نداره . میخوام یه فرانسوی رو ببوسم ، هروقت ، هرجا ، تو هر موقعیتی . حتی اگه شده اولین آدمی که تو کشور فرانسه دیدم رو میبوسم ، ولی بذارید بگم که احتمال فرانسه رفتنم خیلی کمه پس بیخیال بوسیدن و اینا .
یعنی بقیه عمرم باید با این آهنگ زندگی کنم ؟ خب برای بعضی موقعیتا خوبه مثل وقتی که بارون میاد و تو ماشین یه غریبه دارم میرم جایی که دوست ندارم ، یا وقتی که دارم رفتنت رو نگاه میکنم ، یا نصف شبایی که تصمیم میگیرم نقاشی بکشم . اما بیشتر وقتا من به یه سکوت درست و حسابی تو مغزم نیاز دارم مثل وقتایی که هری پاتر میخونم و باید تک تک کلمه هاشو با جزئیات تصور کنم ، من نمیتونم هاگوارتز رو با این آهنگ مزخرف زیر و رو کنم یا وقتایی که میخوام با تو دعوا کنم و باید یه سری دلیل منطقی تحویلت بدم .
دلم بارون میخواد ، شنیدن این آهنگ تو یه روز بارونی راحت تره تا وقتی که آفتاب مثل یه کابوس وحشتناک از پنجره افتاده تو خونه ، اصلا دقت کردی آفتاب چقد مزخرفه ؟ گرم و احمق اما خب شاید بعضی وقتا دوس داشتنی باشه ، مثل یه روز خنک که باد از رو به رو میاد و آفتاب مستقیم به صورتت میتابه و چشماتو میبندی . اما آفتاب تابستون ؟ لعنت بهش و لعنت به هرچی آهنگ فرانسویه .

+ روناک نوزدهم دی ۱۳۹۶ 

من دوستت دارم . دوستت دارم اما فقط تا وقتی که این متن رو تموم کنم . وقتی دست از نوشتن بکشم تو همون آدمی هستی که سالی سه بار باهاش حرف میزنم و تا سال بعد بهش فکر نمیکنم . وقتی نقطه آخر این متن رو بذارم دیگه دوستت ندارم ، دقیقا مثل خودت . تو آدم خوبی هستی کسی که با هر کلمش با صدای بلند میخندم ، میدونی با صدای بلند خندیدن تو این اوضاع یعنی چی ؟ یعنی تو یه تیکه نوری که از پنجره افتادی رو زندگیم اما این متن که تموم بشه قراره شب بیاد ، شبی که اگه تموم بشه یه خورشید جدید میاد تو آسمون اونوقت دیگه برای زندگیم تموم میشی و اون تیکه نور کوچیکت رو با خودت میبری . دوستت دارم اما من به چیزی بیشتر از یه تیکه نور تو زندگیم نیاز دارم . تو منو مجبور کردی که فکر کنم زندگیمو با گریه کردن برای آدمی که شاید ارزششو نداره حروم کردم ولی مگه کدومتون ارزش دارید ؟ همتون قراره یه نفر رو به گریه بندازید و به زندگی مزخرفتون ادامه بدید ، قراره برای یه نفر نور باشید و غروب کنید یه روز . اصلا میدونی چند نفر به خاطرت گریه کردن ؟ من برات گریه نکردم و دوستت دارم ، من به خاطرت خندیدم و دوستت دارم اما آخر این متن قراره بهم ثابت بشه که تو اشتباه ترین آدم زندگی منی و بیخیال دوست داشتنت بشم . تو منو یادت میره و منم هیچوقت بهت نمیگم که میخوام ببینمت ، هیچوقت موقع خداحافظی بغلت نمیکنم و هیچوقت رنگ چشماتو از نزدیک نمیبینم . وقتی از خیابون رد میشی بهت زنگ میزنم و میگم که دیگه دوستت ندارم ، ولی واست مهمه ؟ نیست . تو تنها آدمی هستی که منو خوشحال میکنی ، تو اولین کسی بودی که تولد هیجده سالگیمو بهم تبریک گفتی و اینا برای من مهمه اما فقط چند جمله مونده که دیگه دوستت نداشته باشم . تو قرار نیست با من کنار بیای و منم همینطور . ما قراره همو دوست نداشته باشیم اما همدیگه رو خوشحال کنیم . قراره دوستت نداشته باشم اما حالت رو بپرسم اونوقت تو بگی خوبی و سریع خداحافظی کنیم . قراره واقعا نگرانم بشی و بگی بیا ببینمت اما من نیام ، بپیچونمت و گوشی رو قطع کنم و بگم دوست داشتنت مریضی بدی بود که تموم شد .
خب حالا دیگه دوستت ندارم ، دوست داشتنت فقط یه بهانه بود برای نوشتن ، من هیچوقت اونقدر که باید دوستت نداشتم . حالا دیگه میتونم دوست داشتن واقعی رو تشخیص بدم و باید بگم حسی که به تو دارم دوست داشتن نیست فقط یه بازی ساده برای کشف کلمه های جدید بود . تو همینجا تموم میشی و هیچوقت باز به زندگیم برنمیگردی ، اینم نقطه آخر .

+ روناک هفدهم دی ۱۳۹۶ 

من باید به خاطر همه پپرونی های دنیا زنده بمونم .

 

+ روناک سیزدهم دی ۱۳۹۶ 

بهش هر ثانیه میکنی فکر میکنی و از خودت میپرسی چیزی شیرین تر و قشنگ تر از رسیدن به اون هست ؟
چشماتو میبندی و به آرزوت فکر میکنی ، به هدفت و جایگاهی که تو آینده میخوای تصاحبش کنی . باشکوه ترین ها رو انتخاب میکنی ، شیرین ترین مزه ها رو ، خنک ترین فصلا رو ، دوست داشتنی ترین آدما رو .
برای یک نفر تو ذهن و قلبت میمیری ، میپرستیش ، برای شاد بودنش دعا میکنی ، فکر میکنی اوج کمال اون یک نفره و چرا تو مثل اون نیستی .
زمان میگذره به آرزو و هدفات میرسی و مزه ای که انتظارشو نداشتی میزنه تو ذوقت اونوقت از خودت میپرسی تمام این سالها برای این نقطه تلاش کردم ؟ برای این طعم تلخی وحشتناک ؟
زمان میگذره و با آدم موردعلاقت میری زیر یه سقف . تو خنک ترین فصل سال رفتاری ازش میبینی که انتظارشو نداشتی و تمام تصورات قشنگ و روشنت از بین میره . تو آروم ترین لحظه حرفی رو ازش میشنوی و احساس میکنی با تمام توانت یه بستنی یخی رو گاز زدی .
زمان میگذره و میفهمی کسی که فکر میکردی اوج کماله اونقدر هم لایق ستایش و دوست داشتن نیست و سرشار از نقصه . شاید حتی ازش متنفر بشی ‌.
انتظار جذابترین قسمت هر اتفاقه . نتیجه ای که تو رویاهات برای خودت میسازی ، نگاه های تحسین آمیزی که فکر میکنی یه روز نصیبت میشه ، شریک زندگی ای که قراره دوس داشتنی ترین آدم دنیا باشه ، هدفی که قراره بهش برسی و دلت ضعف میره برای همچین روزایی .
به اون روزا میرسی و میفهمی نباید اونقدر لذتشو برای خودت تصور میکردی که حالا واقعیت بزنه تو ذوقت .

+ روناک نهم دی ۱۳۹۶ 

دوستت دارم .

+ روناک هفتم دی ۱۳۹۶ 

اینجا قراره تا کی برقرار بمونه ؟ چند سالمه وقتی آخرین پست رو مینویسم ؟ من نمیتونستم یه وبلاگ رو بیشتر از چند ماه نگهدارم ولی این یکی باید فرق کنه .
وقتی دوباره شروع کردم میخواستم همه چیز رو بنویسم که یادم بمونه ، موفق نبودم ، یعنی خب تا اینجای کار تو راهی که میخواستم پیش نرفتم ولی مگه چندبار تو زندگیم دقیقا تو یه راه مستقیم حرکت کردم و به نتیجه رسیدم ؟ زندگیم بیشتر از چهار ساله که تو یه جاده خاکی با پیچای وحشتناکه ، هر بار میگم بعد این پیچ فلان اتفاق منتظرمه اما هر دفعه میفهمم که مهم نیست من چی فکر میکنم . انتهای جاده معلوم نیست ، اصلا انتها داره ؟ یا قراره همه عمرم تو این سردرگمی وحشتناک دست و پا بزنم ؟ چی قراره مسیر رو عوض کنه ؟

+ روناک هفتم دی ۱۳۹۶