داستان یه ستاره دریایی. | اسفند ۱۳۹۶

ساعت چهار صبحه ، میتونی باد سردی که به صورتت میخوره رو حس کنی ؟ هوا هنوز روشن نشده ولی ما باید حرف بزنیم ، میفهمی ؟ ساعت چهار صبح زمان خوبیه واسه از هم متنفر بودن . این دقیقا همون کاریه که باید بکنیم : از هم متنفر باشیم . قبل از اینکه هوا روشن بشه و خورشید رنگ چشماتو واضح نشونم بده بیا توافق کنیم .
ساعت چهار صبح برای رفتن به جایی که بتونیم شهر و کوچه ها و خیابونایی که کم کم بیدار میشن رو ببینیم وقت خوبیه ، برای نشستن رو به روی هم و قبول کردن اینکه از هم متنفریم هم همینطور . میخوام تلاش انگشتام برای لمس کردنت رو نبینی و قبل از روشن شدن هوا بری . اگه ازم متنفر نباشی و بری نمیتونم امیدوار نباشم شاید همونجا بمونم تا برگردی ولی تو باید بهتر از هرکسی بدونی که از انتظار کشیدن متنفرم ، میدونی دیگه ؟
ساعت چهار صبحه دلم میخواد باور کنی خیس بودن چشمام ربط مستقیمی به هوا داره . تو راحت میتونی از این یکی بگذری حتی خودمم حالم ازش بهم میخوره پس مطمئن باش بهت حق میدم چون هنوز نتونستم یاد بگیرم که خودمو کنترل کنم مخصوصا چهار صبحی که قراره از هم متنفر بشیم . می‌بینی؟ اینجوری خیلی غم انگیز و سخته ولی اگه منطقی بهش فکر کنی شاید خوشت بیاد به هرحال تو میتونی منطقی باشی حتی ساعت چهار صبح . میدونی ؟ این یه جادست اگه به جلو بری تو رو به جایی میبره که همه چی ایده آله مثل بیشتر آرزوهات ، آرامش داری و یه عالمه نوه ، دوسش داری نه ؟ منظره ی جالبیه . اما اگه توافقمون به سر انجام نرسه معلوم نیست کجا میریم ولی مطمئن باش هیچ چیز ایده آلی منتظرت نیست . من میشناسمت و میدونم که احمق نیستی . تو میری جلو ، با نفرتت از من به مسیرت ادامه میدی و کم کم فراموش میکنی . من احتمالا بهت اطمینان خاطر میدم که ازت متنفرم و بعد از رفتنت یه مدت همونجا می مونم اما بالاخره منم باید به مسیر خودم ادامه بدم ، مگه نه ؟ این منو ناراحت میکنه ، فکر کردن به مسیری که قراره تنهایی طی کنم شاید حتی منو از تصمیمم پشیمون کنه ، شاید دنبالت بیام ولی تو منو میبخشی ؟ نه ، من میشناسمت .هیچوقت نتونستم قاطعانه رو تصمیمم بمونم ، مزخرفه دیگه ، نیست ؟ شاید ادامه ندم و تو دنیایی که همیشه چهار صبحه بمونم . شاید مسیر خودمو ادامه بدم ولی کی میدونه که با چی رو به رو میشم ؟ شاید مسیرمون رو باهم ادامه بدیم ولی تو میدونی بعدش چی میشه ؟ من که نمیدونم ولی حدس زدنش سخت نیست .تا حالا بهت گفتم که دنیا چقدر جای عجیبیه ؟ عجیبه خب ، نیست ؟ ولی بیخیال همه اینا بیا قبل از روشن شدن هوا توافق کنیم . چه کلمه مزخرفی .
کاش داد بزنی و بدون اهمیت دادن به همه حرفام منو تو مسیر خودت بکشونی اما من میشناسمت تو دلت میخواد اون راه رو تنهایی طی کنی و خب حق داری . زندگی فیلم نیست ، رویا نیست و تو ریسک نمیکنی . بذار واقعیت رو بگم : ما از هم به ظاهر متنفر میشیم و تو میری ، امام من همونجا می‌مونم و بعد از چند ساعت خلاف جهتی که تو رفتی شروع به دویدن میکنم . تصورش کن ! ناراحت کننده نیست ؟ قبول کن که هست .

+ روناک دهم اسفند ۱۳۹۶