
- هفتصد سال پیش اون پادشاهی که قلعهش این رو به رو بوده به ذهنشم خطور نمیکرده که هفتصد سال بعد تو اینجا واسه شام سیب زمینی پوست بگیری.
+ هفتصد سال که هیچی، پنجاه سال دیگه هم هیچکی باورش نمیشه که من یه زمانی اینجا واسه شام سیب زمینی پوست گرفتم.
عزیزم، دلم برای دوست داشتنت تنگ شده. برای فکر کردن بهت و دیدنت توی خوابای کمرنگم. دارم فکر میکنم که نوشتن یادم رفته چون حتی قبل از تولدم کلمه به کلمه حرفام تو بودی و حالا سکوت سنگین وحشتناکی اینجاست. دیگه برای از بین بردن هیچ چیزی تلاش نمیکنم. چند سال پیش دفتر خاطراتمو میسوزوندم، آهنگا و اکانتا رو پاک میکردم اما الان خستم. میخوام اجازه بدم همه چیز افتضاح پیش بره. تلاش کردن برای هر چیزی بیهودهس. این سکوت ناراحتم میکنه اما دوستش دارم، مثل رسیدن به یه نتیجه نهایی بعد از کلی درگیری میمونه. دیگه نباید از کسی بپرسم که چی میشه؟ اتفاقا خودشون پیش میان و به نظر من و تو هیچ توجهی ندارن.
تو عزیز دل منی و خوندن این جمله سالها بعد بدجور قراره ناراحتم کنه. تو عزیز دل منی و من دیگه نمیخوام ناراحت بشی. هنوز هم با فکر کردن به حرفات میتونم بخندم اما دیگه کارات اذیتم نمیکنه، این برای من وحشتناکه، همیشه و بعد از هر دلخوری بیشتر دوستت داشتم و بیشتر میخواستمت و حالا چیزی جز بی حسی برام نمونده. چیزی ته قلبم میدونه که باید ناراحت بشم اما نمیتونم، سالها ناراحت بودم و دیگه حسش نمیکنم. این رها کردن نیس، تو تا ابد توی قلب و ذهن من جریان داری. من فقط دیگه تلاش نمیکنم، هیچ آهنگی این سکوت رو نمیشکنه، اگه بازم صدام بزنی از خوشحالی میمیرم اما صدام نزن، بذار همه چیز همینجوری ادامه پیدا کنه.
دلم برای اینکه به خاطر کوچکترین حرفت بهم بریزم و جلوی بیست سی تا چشم بزنم زیر گریه هم تنگ شده. دلم حتی برای گریه کردن به خاطر تو تنگ شده. اون اشکا نشون میدادن که من زندهم، که من به خاطر تو زندهم، که دوست داشتنت به من قدرت جنگیدن میده، حتی اگه جنگ من با خودت باشه. این روزا زیاد نمیتونم گریه کنم، حتی اگه بدونم قراره برای همیشه ترکم کنی، ممکنه همونجوری که دارم برگای اسفناج رو تیکه میکنم به خودم بگم که رفتن تو هم قسمتی از زندگی بوده. از این به بعد همه چیز قسمتی از فیلم زندگیمه که بعدا تماشاچیا به عنوان بدترین یا قشنگترین سکانس بهش اشاره میکنن. به نظرت زیادی تسلیم سرنوشت شدم؟ شاید فردا از گفتنش پشیمون بشم اما الان حتی برای برداشتن یه قدم به طرف هر چیزی خستم، حتی تو.
همه اینا رو قراره یادم بره؟ اگه بعدا خواستم به خاطر بیارم که دوست داشتنت چه حسی داشت یادم میاد که تک تک ثانیههای زمستون نود و شیش رو به فکرت بودم؟ بین اون همه تب و مریضی و غصه تو مدام تو سرم مثل یه شعله کوچیک روشن بودی. یادم میمونه که آبان و آذر نود و پنج هر روز برای نگهداشتنت چه جونی میکندم؟ که نبودنت و نداشتنت انگار تلخترین و وحشتناکترین پایان یه سریال قشنگ بود؟ یادم میمونه که بهار و تابستون نود و چهار به اندازه چند هزار سال منتظرت موندم؟ که وقتایی که مرگ نزدیک بود دستام تو تاریکی دنبالت میگشت؟ به نظرت چقدر طول میکشه تا یادم بره که تک تک شبا و روزای بهار نود و سه رو با گریه گذروندم تا ″هراس بی تو ماندنم″ ادامه نداشته باشه؟
عزیزم، هزارسال میگذره و کی یادش میمونه که من یه زمانی خیلی عاشقت بودم؟
ناراحتم. مردنم میآید. بلاگفا اعصابم را بهم ریخته است. طی یک هفته بیست و یک بار مریض شدهام. بیست و هشت روز از آخرین باری که وارد تلگرام و اینستا شدهام میگذرد. احتمالا کراش هایم ازدواج کردهاند یا از خودشان کنار یک عنتری رونمایی کردهاند. حالم از کلمه کراش بهم میخورد. حوصله ندارم کسی را دوست داشته باشم فقط میتوانم فکر کنم که دوستشان دارم، یعنی میخواهمشان ولی حوصله ندارم زیادی بخواهمشان. مشکل تعدادشان است، مدیریت کردنشان سخت است و نمیدانم کدام یک اصل کاری است. آن یکی که در پاریس است ( فهمیدید کراشی مقیم در پاریس دارم الان؟ مرض) خوب است اما آنقدر خودش را میگیرد که برود گم شود با آن مدلهای فرانسوی دراز و دوربین های عکاسی و ژست هایش که عاح، ژست هایش که زندگی را به کامم زهر کردهاند. شاید هم مشکل اصلیام دوری از کوکاکولاست نه آنها. فکر میکنم خیل عظیمی از آدمها در نبودم از آنجا لفت دادهاند (هرچند در بودنم هم لفت میدادند و احساسات من را در نظر نمیگرفتند ینی به تخمشان هم نبود) و اگر برگردم با قبرستانی از پستهای کصشر مواجه شوم. کاش میتوانستم از ناراحتی ها و بدبختیهای اصلیام هم به راحتی برایتان چسناله کنم اما حرف زدن درمورد کراش دیگرم که قشنگ میخندد و دوست یکی از خودتان است راحتتر است ولی نمیخواهم درمورد آن هم حرف بزنم، میخواهم بمیرم بیشتر، این را جدی میگویم، زندگی خستهام کرده است، زندگی در ایران بیشتر خستهام کرده است. زندگی کراشهایم را به سویم هدایت نمیکند (خدا را شکر، تحملشان سخت است واقعا)، پولها را، خوشبختی را، زین را، حداقل ساواش را یا آن جدیده که چشمانش سبز است و عاشق خزان است، این ها را هم هدایت نمیکند به سمتم و به جای همه اینها با تمام توان من را به سمت سیاهی و ناامیدی هدایت میکند و من مثل احمقها با شعارهای چرتم مقابلش ایستادهام و هدایت نمیشوم ولی حال ندارم دیگر یا آن چشم سبزه مال من میشود یا نمیدانم چه میشود بعدش واقعا.
میخواستم این پستم زیبا باشد و احساساتی که خب احساساتی است فقط، سرشار از احساس فلاکت و بدبختی در قالب کصشر است و یادم نبود که زیبا نوشتن در تخصص من نیست، تخصص من که ندارم، یعنی تخصص من را که تایپ کردم هرچقدر گشتم تخصص خاصی پیدا نکردم ولی پاکش هم نکردم، میدانید؟ زندگی واقعا خسته کننده است، کاش حداقل به جای کراش و خوشبختی، پول و یک گربه به سمتم هدایت میکرد، یک گربه شبیه اولیویای تیلور.
اتفاقی که نباید بیافتد/بیوفتد/بیفتد دارد میفتد/میافتد/میوفتد. با پاهای خودم وارد مسیر نابودی شدهام، یعنی اگر دفعههای پیش وسط راه میفهمیدم که دارم مستقیما به سمت تباهی میروم اینبار با آگاهی کامل خودم را تسلیم کردهام. البته هنوز کامل تسلیم نشدهام، از دفعات پیش هنوز بدبختیها، زخمها و بلاهایی که سرم آمد را یادم هست و مجبورم روزی هزاران بار آنها را با خودم تکرار کنم درحالی که میتوانم به جای آن دوازده هزار تست عربی بزنم. خدا عربی را لعنت کند، چه اصراری به عربی حرف زدن داشت؟ خود عربها وقتی بیدار میشوند تا چهل و پنج دقیقه یادشان نمیآید چی به چی است. برگردیم به مسیر. هر سه دقیقه یکبار به خودم میگویم که :″خفه شو تورو قرعان حوصله ندارم دیگه″ اما خفه نمیشوم و بدتر از قبل ادامه میدهم آنقدر ادامه میدهم تا جانم به لبم میرسد و میزنم زیر گریه. اینجا باید تعجب کنید چون نمیدانم و شما هم نمیدانید چگونه میشود با اینکه چهارسال تمام شب و روز گریه کردهام هنوز چشم و اشک و اینهایی برایم مانده. اما چیزی که مهم است آن اتفاق کوفتی است، آن حس مزخرف است. خدا عربی بلد است، جهان را آفریده، ماه، خورشید، ستارگان،کریستن استوارت و من، اما یک کلمه نظر نمیدهد، نمیگوید چه کنم، چه غلطی درست است که همان را بکنم. من خودم هم نمیدانم چه میخواهم، کدام را میخواهم، اصلا میخواهم یا این خواستنها توهم و خیال و کابوس است. دفعه پیش که همچین حسی داشتم و اتفاقا پستی را هم به آن اختصاص دادهام و از این جهت برای خودم متاسفم، نمیدانم دقیقا بعدش چه شد، اما طول کشید تا یادم برود و زیادی لوس کرده بودم قضیه را، اصلا ارزش و اینها نداشت. اگر بخواهم قبول کنم که این دفعه قضیه جدی است و زیادی احساساتی نشدهام باید برایم متاسف باشید، نچنچ کنید، سرتان را به نشانه تاسف برایم تکان بدهید، دهنتان را کج کنید و بروید گمشوید چون نمیدانم دقیقا دارم چه میگویم و از غیر مستقیم حرف زدن متنفرم، بعدها که اینجا را بخوانم یادم نمیآید که منظورم چه بوده و خودم را لعنت میکنم که انقدر هر حس و چیزی را جدی میگیرم درحالی که باید فحشی بر زبان آورده و از کنار آدمها و حسهایم بگذرم. چیزی که اینبار دارد من را به سمت گا سوق میدهد آنقدر دست نیافتنی است که احتمال دارد زین با من ازدواج کند و جیجی را با لگد از زندگیاش بیرون بیندازد. اما این اتفاق؟ نه نخواهد افتاد.
که ما حالمون بده، احوالمون بده، اقبالمون بده.
ما با هم دعوایمان شده است. یعنی از نظر من دعوایمان شده وگرنه از نظر تو من به هرچیز مزخرفی زیادی گیر میدهم و اخلاقم گند است و جواب سوالاتت را مثل آدم نمیدهم به خاطر همین تو شروع به قیافه گرفتن میکنی و این اخلاقت روزگار من را سیاه کرده است، هی باید از خودم بپرسم حالا چه غلطی بکنم که برگردی به تنظیمات کارخانهات؟ هرچند تنظیمات کارخانهات هم چنگی به دل نمیزند و باید کاری کنم که برگردی به تنظیماتی که قبل از تولد مسیح داشتی. در این میان مجبورم غلط های بسیاری بکنم تا از دلت دربیاورم، اما تو نمیبینی، تو چشمانت را روی زحماتم میبندی و گند میزنی به حال و روزم و من را مقصر تمام جنایاتی که روی زمین رخ میدهد جلوه میدهی و با دلایل منطقیات موهایم را سفید میکنی.
هربار که قیافه میگیری من سالها پیر میشویم و تو بالاخره یک روز میروی سراغ یکی که خیلی جوان تر از من است و جواب سوالاتت را با دقت میدهد و پدرت را با ناز کردنهایش در میآورد. آن عنتر احتمالا موهایش بلند است، پاشنه کفش هایش بلند است، بختش هم بلند است. خدا لعنتش کند. من اینجا دارد دهانم سرویس میشود و تو از ساعت هفت آنلاین نشدهای، البته نه به خاطر اینکه دعوایمان شده چون تو به هیچ جایت نیست پس معلوم نیست چه غلطی میکنی و کجایی و من هم نمیخواهم سراغت را بگیرم چون به من برخورده است، حتی یادم نیست که چرا و به چه دلیل به من برخورده است فقط میدانم که از دستت ناراحتم و تو هم از دستم ناراحتی و ما افتضاح ترین رابطه تمام ادوار را داریم.
من حین نوشتن این کلمهها چهل هزار بار لست سینت را چک کردم و هنوز همان هفت نحس است به خاطر همین مجبورم تمام حرصم را سر این کیبورد فلک زده خالی کنم تا سر و کلهات پیدا شود، اما بازهم نمیتوانم حرصم را سر تو خالی کنم چون تو با سه عدد پوکر فیس سر و تهش را هم میآوری و من احساس میکنم مزاحمم، بله مشکل همین است، من احساس میکنم مزاحمم و تو میگویی که چرت نگویم چون مزاحم نیستم و برعکس مراحم ترین آدم زندگیات هستم و من خفه میشوم و به نظر میرسد که باورم شده است اما نه، به قول ابوطالب من بچه تیزی هستم و هرچیزی را باور نمیکنم و از آن به بعد آنقدر حس هایم را درون خودم میریزم تا بمیرم و تو مجبوری به جنازهام بقبولانی (شت) که مزاحمت نیست و جنازهام به تو پوزخند خواهد زد و تمام حرفهایمان که به خاطر تو ناتمام ماند را در فرق سرت میکوبد. آن موقع دیگر برای پشیمانی دیر است و من از دست کارهایت دق کردهام.
حرفهایم دارد تمام میشود، یعنی بهتر است تمام شود چون چرت و پرت گویی را به مرحله بدی رساندهام اما تو هنوز آنلاین نشدهای و من جلوی خودم را میگیرم تا این پست طولانی تر از این نشود ولی باید یک پست را به یک سری حس دیگر که درموردت دارم و تو درموردم داری اختصاص بدهم و هرچند تو یک بیشعوری اما من از اعماق قلبم دوستت دارم و میخواهم بروم گریه کنم، موهایم را بلند کنم (چرت میگویم) و کفش پاشنه بلند بخرم (کمی بیشتر چرت میگویم) اما درمورد بختم کاری از دستم برنمیآید.
من در این رابطه های مزخرفی ک برای خودم ساختهام دارم ب گا میروم. یعنی احتمالا تقصیر خودم است، اگر از همان چند سال پیش وقتی تا کله سحر به خاطر آن آدمهای عنتر بیدار میماندم که وقتی دورشان خلوت شد بیایند سراغ من که رشته کلام دارد از دستم در میرود عح چه گوهی داشتم میخوردم واقعا؟ داشتم میگفتم که اگه همون موقعها منتظر نمیشدم و میریدم بهشون الان اوضاعم این نبود. بله، احتمالا قرار است بیشتر به گا بروم، چون دلم نمیآید هیچکدامشان را از زندگی نکبتم بیرون بیندازم، و من مثل یکی از شخصیت یکی از فیلمها از فراموش شدن میترسم و احساس میکنم با این مدل تایپم دارم میرینم به زبان و ادبیات فارسی اما زبان و ادبیات فارسی اون موقعی ریده شد بهش که شما شروع کردید فینگلیش نوشتن. داشتم میگفتم که من از فراموش شدن میترسم، از آدمهایی که هزار بار بهشان قول دادهام که در اولین فرصت ببینمشان هم میترسم، هربار که میفهمم دایرکت دارم تمام بدنم یخ میکند چون باید به یک نفر یا چند نفر بفهمانم که نمیتوانم بیایم آنجا چون از اینجا تا آنجا کیلومترها فاصله است پس ولم کنید تا به درد خودم بمیرم ولی فراموشم نکنید، هی بیایید بگویید که دوستم دارید و منتظرم میمانید حتی اگر این دوری پنجاه سال طول بکشد، قول بدهید تا زمانی که موهایتان همرنگ دندانهایتان میشود به در خیره میمانید تا من آن را باز کنم هرچند که احتمالا شما خودتان باید در را برایم باز کنید چون هم عاشقانه تر است هم اینکه کلید ندارم. بگویید ازدواج نمیکنید و به جز من به هیچ آدم دیگری حتی فکر هم نمیتوانید بکنید. اما من میدانم وقتی به شما میرسم که دیگر دیر است و شما از دست نوههایتان آنقدر حرص خوردهاید که پایتان لب گور است. آن موقع امیدوارم زیر پایتان خالی شود و مستقیم درون گور بیوفتید که من را یادتان رفت. چطور دلتان آمد؟ چطور توانستید؟ من تمام روزها و شب ها را به شما فکر کردم، فکر کردم که شما هم به من فکر میکنید و همه زمستان ها را با اینا سر کردم ولی شما چه؟ من را فراموش کردید، ازدواج کردید و بچه دار شدید و آنطور که از شواهد پیداست بچه هایتان هم بچه دار شدهاند. من همیشه دیر میرسم، تقصیر شما نیست، تقصیر من است، همیشه تقصیر من است البته، احتمالا خدا من را لعنت کرده وگرنه این همه بدبختی چطور درون من جا شده است؟ از این کلمه به بعد دیگر حالم گرفته شده، این بلایی است که شما سرم آوردهاید، شما با یک پیام گند میزنید به زندگیام و میروید پی کار خودتان و من را با یک قلب شکسته ول میکنید تا بمیرم. شما نمیفهمید من چه میگویم چون شما از فراموش شدن نمیترسید و اگر کسی فراموشتان کند به هیچ جایتان نیست چون دورتان شلوغ است، چون شما شخصیتی دارید که آدمها آویزانتان میشوند و نمیروند، اما من چه؟ باید از آدمها بخوام که بیایند از من آویزان شوند و نروند، فراموشم نکنند و دوستم داشته باشند. البته الان که اینها را مینویسم به نظرم مسخره است، اصلا بروید گم شوید، هر غلطی دلتان میخواهد بکنید و دیگر اسم من را هم نیاورید، خداحافظ.
آخر یهروز رفتیم دماش، بش گفتیم: ببخشید، چته؟ گفت: ها؟ چطوری؟ چی؟ با منی؟ گفتیم بابا صاحب حسن در وفا کوش، خودتو نگیر، ما خیلی ساله اینجاییم، تو که اولی نیستی ولی ارزش نداره. نرفت تو خرجش. هی اونور رو نگا میکرد. فکر کردیم نکنه دنبال دوماد مو فرفریاس؟ نکنه موی ما حالا مد نیست؟ نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم؟ نکنه اون بیت آخریه زیادی بوده؟ نکنه میخواد قیمتو زیاد کنه؟ نکنه دیوونهس؟ نکنه یهچیزایی هست ما نمیدونیم؟
کاش عقب بروی، دوستم نداشته باشی، از من متنفر باشی، یا اصلا سعی کنی که حالت از من بهم بخورد. من آدم خوبی نیستم، من آبروی تمام مونث های دنیا را بردهام، من یک تنه گند زدهام به اقتدار و استقلال زنانه، به طرز فکرهای مثبت و آزادیخواه. جلو نیا، تا جایی که میتوانی دور شو، اجازه بده فاصله بینمان از هزار کیلومتر بیشتر شود. برو، محض رضای خدا برو، اولین دختری را که دیدی در آغوش بگیر و لعنت بفرست به روزی که با من آشنا شدی، به تمام دقیقه هایی که با من بودی. من را با این سردرگمیهای مزخرف تنها بگذار، به من بگو دروغگو، فکر کن تمام مدت گولت زدهام، دوستت نداشتهام، تمامش توهم بوده، صرفا جهت سرگرم شدنم تو را به زندگیام راه دادهام و برو. حتی اگر داشتم از غم نداشتنت میمردم برنگرد. سعی نکن که حالم را خوب کنی، گند بزن به تمام لحظات زندگیام و برو. من نمیتوانم، آخرین باری که توانستم از آدمی دل بکنم و بروم جاده مرا به تو رساند، تمام راه را دویده بودم و تو پاداش خستگیهایم بودی. ادامه دادن برایم سخت شده، هر کلمهای که به زبان میآورم خسته ترم میکند. باید هر روز و هر شب به خودم یادآوری کنم که: خیالبافی ممنوع! آینده زیبا و درخشان نیست، تو نیستی، در روزهای سخت پیش رو دستم را نمیگیری و حضورت برایم دلگرمی نخواهد بود. برو، ماندنت کنار من اوضاع را بدتر میکند، ما دستهایمان بهم نمیرسد، دستهای کوتاه مزخرفمان که تنها به درد تایپ جمله دوستت دارم میخورد ما را بهم نمیرساند. برایم از نزدیکی قلبها و ساعتهای جفت نگو، از فاصلههای چند سانتی و عشقهای ابدی حرف نزن، من را با واقعیتها رو به رو کن، با قسمتهای تلخ داستان، نیمه تاریک هرچیزی و روزهایی که حرف هایمان تمام میشود و در سکوت از هم دور میشویم.