داستان یه ستاره دریایی. | مهر ۱۳۹۷

ما با هم دعوایمان شده است. یعنی از نظر من دعوایمان شده وگرنه از نظر تو من به هرچیز مزخرفی زیادی گیر میدهم و اخلاقم گند است و جواب سوالاتت را مثل آدم نمیدهم به خاطر همین تو شروع به قیافه گرفتن میکنی و این اخلاقت روزگار من را سیاه کرده است، هی باید از خودم بپرسم حالا چه غلطی بکنم که برگردی به تنظیمات کارخانه‌ات؟ هرچند تنظیمات کارخانه‌ات هم چنگی به دل نمیزند و باید کاری کنم که برگردی به تنظیماتی که قبل از تولد مسیح داشتی. در این میان مجبورم غلط های بسیاری بکنم تا از دلت دربیاورم، اما تو نمی‌بینی، تو چشمانت را روی زحماتم میبندی و گند میزنی به حال و روزم و من را مقصر تمام جنایاتی که روی زمین رخ میدهد جلوه میدهی و با دلایل منطقی‌ات موهایم را سفید میکنی.
هربار که قیافه میگیری من سالها پیر میشویم و تو بالاخره یک روز میروی سراغ یکی که خیلی جوان تر از من است و جواب سوالاتت را با دقت میدهد و پدرت را با ناز کردن‌هایش در می‌آورد. آن عنتر احتمالا موهایش بلند است، پاشنه کفش هایش بلند است، بختش هم بلند است. خدا لعنتش کند. من اینجا دارد دهانم سرویس میشود و تو از ساعت هفت آنلاین نشده‌ای، البته نه به خاطر اینکه دعوایمان شده چون تو به هیچ جایت نیست پس معلوم نیست چه غلطی میکنی و کجایی و من هم نمیخواهم سراغت را بگیرم چون به من برخورده است، حتی یادم نیست که چرا و به چه دلیل به من برخورده است فقط میدانم که از دستت ناراحتم و تو هم از دستم ناراحتی و ما افتضاح ترین رابطه تمام ادوار را داریم.
من حین نوشتن این کلمه‌ها چهل هزار بار لست سینت را چک کردم و هنوز همان هفت نحس است به خاطر همین مجبورم تمام حرصم را سر این کیبورد فلک زده خالی کنم تا سر و کله‌ات پیدا شود، اما بازهم نمیتوانم حرصم را سر تو خالی کنم چون تو با سه عدد پوکر فیس سر و تهش را هم می‌آوری و من احساس میکنم مزاحمم، بله مشکل همین است، من احساس میکنم مزاحمم و تو میگویی که چرت نگویم چون مزاحم نیستم و برعکس مراحم ترین آدم زندگی‌ات هستم و من خفه میشوم و به نظر میرسد که باورم شده است اما نه، به قول ابوطالب من بچه تیزی هستم و هرچیزی را باور نمیکنم و از آن به بعد آنقدر حس هایم را درون خودم میریزم تا بمیرم و تو مجبوری به جنازه‌ام بقبولانی (شت) که مزاحمت نیست و جنازه‌ام به تو پوزخند خواهد زد و تمام حرف‌هایمان که به خاطر تو ناتمام ماند را در فرق سرت میکوبد. آن موقع دیگر برای پشیمانی دیر است و من از دست کارهایت دق کرده‌ام.
حرف‌هایم دارد تمام میشود، یعنی بهتر است تمام شود چون چرت و پرت گویی را به مرحله بدی رسانده‌ام اما تو هنوز آنلاین نشده‌ای و من جلوی خودم را میگیرم تا این پست طولانی تر از این نشود ولی باید یک پست را به یک سری حس دیگر که درموردت دارم و تو درموردم داری اختصاص بدهم و هرچند تو یک بیشعوری اما من از اعماق قلبم دوستت دارم و میخواهم بروم گریه کنم، موهایم را بلند کنم (چرت میگویم) و کفش پاشنه بلند بخرم (کمی بیشتر چرت میگویم) اما درمورد بختم کاری از دستم برنمی‌آید.

+ روناک شانزدهم مهر ۱۳۹۷  | 

من در این رابطه های مزخرفی ک برای خودم ساخته‌ام دارم ب گا میروم. یعنی احتمالا تقصیر خودم است، اگر از همان چند سال پیش وقتی تا کله سحر به خاطر آن آدم‌های عنتر بیدار میماندم که وقتی دورشان خلوت شد بیایند سراغ من که رشته کلام دارد از دستم در میرود عح چه گوهی داشتم میخوردم واقعا؟ داشتم میگفتم که اگه همون موقع‌ها منتظر نمیشدم و میریدم بهشون الان اوضاعم این نبود. بله، احتمالا قرار است بیشتر به گا بروم، چون دلم نمی‌آید هیچکدامشان را از زندگی نکبتم بیرون بیندازم، و من مثل یکی از شخصیت یکی از فیلم‌ها از فراموش شدن میترسم و احساس میکنم با این مدل تایپم دارم میرینم به زبان و ادبیات فارسی اما زبان و ادبیات فارسی اون موقعی ریده شد بهش که شما شروع کردید فینگلیش نوشتن. داشتم میگفتم که من از فراموش شدن میترسم، از آدم‌هایی که هزار بار بهشان قول داده‌ام که در اولین فرصت ببینمشان هم میترسم، هربار که میفهمم دایرکت دارم تمام بدنم یخ میکند چون باید به یک نفر یا چند نفر بفهمانم که نمیتوانم بیایم آنجا چون از اینجا تا آنجا کیلومترها فاصله است پس ولم کنید تا به درد خودم بمیرم ولی فراموشم نکنید، هی بیایید بگویید که دوستم دارید و منتظرم می‌مانید حتی اگر این دوری پنجاه سال طول بکشد، قول بدهید تا زمانی که موهایتان همرنگ دندان‌هایتان میشود به در خیره می‌مانید تا من آن را باز کنم هرچند که احتمالا شما خودتان باید در را برایم باز کنید چون هم عاشقانه تر است هم اینکه کلید ندارم. بگویید ازدواج نمیکنید و به جز من به هیچ آدم دیگری حتی فکر هم نمیتوانید بکنید. اما من میدانم وقتی به شما میرسم که دیگر دیر است و شما از دست نوه‌هایتان آنقدر حرص خورده‌اید که پایتان لب گور است. آن موقع امیدوارم زیر پایتان خالی شود و مستقیم درون گور بیوفتید که من را یادتان رفت. چطور دلتان آمد؟ چطور توانستید؟ من تمام روزها و شب ها را به شما فکر کردم، فکر کردم که شما هم به من فکر میکنید و همه زمستان ها را با اینا سر کردم ولی شما چه؟ من را فراموش کردید، ازدواج کردید و بچه دار شدید و آنطور که از شواهد پیداست بچه هایتان هم بچه دار شده‌اند. من همیشه دیر میرسم، تقصیر شما نیست، تقصیر من است، همیشه تقصیر من است البته، احتمالا خدا من را لعنت کرده وگرنه این همه بدبختی چطور درون من جا شده است؟ از این کلمه به بعد دیگر حالم گرفته شده، این بلایی است که شما سرم آورده‌اید، شما با یک پی‌ام گند میزنید به زندگی‌ام و میروید پی کار خودتان و من را با یک قلب شکسته ول میکنید تا بمیرم. شما نمیفهمید من چه می‌گویم چون شما از فراموش شدن نمیترسید و اگر کسی فراموشتان کند به هیچ جایتان نیست چون دورتان شلوغ است، چون شما شخصیتی دارید که آدم‌ها آویزانتان میشوند و نمیروند، اما من چه؟ باید از آدم‌ها بخوام که بیایند از من آویزان شوند و نروند، فراموشم نکنند و دوستم داشته باشند. البته الان که این‌ها را مینویسم به نظرم مسخره است، اصلا بروید گم شوید، هر غلطی دلتان میخواهد بکنید و دیگر اسم من را هم نیاورید، خداحافظ.

+ روناک هشتم مهر ۱۳۹۷  |