برای چشم‌های فندقی رنگت.

این مدل عشق با روحیه من جور درنمی‌آید. اگر برای من نمی‌میری برایت تب که نمی‌کنم هیچ حتی کیرم را هم دستت نمیدهم (ببخشید البته) مدل من است.
اما حالا تا گردن در عشقی فرو رفته‌ام که مال من نیست و نه تنها برایم نمی‌میرد بلکه آنجا دارد برای یک نفر دیگر می‌میرد. مشکلی ندارم، باید مشکلی داشته باشم؟ نمیدانم روالش چگونه است. احتمالا باید حسودی‌ام میشد یا عصبانی میشدم یا یک همچین چیزی اما هیچکدامشان نیستم. ساکت و خیره‌ام درست شبیه روزهای قبل از تو.
‌
حالا تا گردن در عشقی فرو رفته‌ام که دیوانگیست، جنون است، با عقل جور درنمی‌آید، با عقل من جور درمی‌آید ولی. از مجنون بودن در داستان تو خوشم می‌آید؛ هرچند که در داستانت نیستم، در فکرت نیستم، جلوی چشم‌های فندقی رنگت نیستم اما برایت می‌میرم. عاشقی، در رابطه‌ای، دور ایستاده‌ام، حرکت نمی‌کنم، خیره مانده‌ام، آهسته و بی‌صدا نفس میکشم، قربان مژه‌های پررنگت بروم، اگر بدانم نفس کشیدنم باعث به‌هم خوردن آرامشت میشود دیگر حتی نفس هم نمیکشم.
‌
در عشق دیوانه‌ام، افسار گسیخته‌ام، وحشی و درنده‌ام. برای عشق به دنیا آمده‌ام، برای عشق می‌میرم، در عشق می‌میرم. هرچقدر سنم بالاتر میرود بدتر میشود، بیشتر آتش میگیرم، بیشتر یاد میگیرم، قفل دیوانگی‌های بیشتری برایم باز میشود، مرحله به مرحله جلو میروم، ولع جلو رفتن در این زمینه را دارم، با پاهای خودم، سینه‌خیز، زخمی و خونی، روی قرص، الکل، با گریه، ذوق زده، هرجور باشم جلو میروم؛ در این کار خوبم، در هرچیزی افتضاح باشم در این عشق لعنتی بدجوری خوبم.
‌
حالا عشق را پیدا کرده‌ای، یک‌نفر را در حفره خالی وسط قفسه سینه‌‌ات جا داده‌ای، قلبی که میگفتی نداری را به یک‌نفر باخته‌ای. قربان حال خوبت بروم، حاضرم تمام زندگی‌ام را بدهم تا تو حالت خوب باشد، دیدنت در کنار آدم دیگری که چیزی نیست؛ عزیزم. عزیزم. عزیز قلب کوچک من. عشق تاریک و دیوانه من؛ به این‌ها که فکر میکنم انگار دارم ویران میشوم، فرو میریزم و تبدیل به خاک میشوم. این‌ چیزها را با اندوه یا از روی عجز نمیگویم، من زن عشقم یا یک چیزی بیشتر از این‌، ملکه این عشق‌ها هستم، فاتح مرز این دیوانگی‌ها هستم، شکست نمی‌خورم، شکست در مقابل تو برای من برد است، افتخار است، نشان شجاعت است. جلوی تو زانو میزنم، مطیع و تسلیم تو هستم اما عاجز نیستم. این‌ کارها را باشکوه انجام میدهم، انگار که مراسم تاج‌گذاری‌ام است. ابایی ندارم که بدانی دیوانه‌ات هستم، ابایی ندارم که بدانند برای تو روی زانوهایم افتاده‌ام، اما این‌ها فقط برای توست، برای دیگران پوسته سفت و سختی دارم، روی پاهایم می‌ایستم، سرد و خالی به صورت‌هایشان زل میزنم و میگذرم. درمقابل تو اما عریان ایستاده‌ام، طوری که روحم را هم میتوانی ببینی؛ درمقابل تو گردنم از مو باریک‌تر است، میخواهی ببُر، درنهایت من می‌مانم و دوست داشتن تو که قدرت من است.

+ روناک سوم مرداد ۱۴۰۳  |