
ناراحتم. مردنم میآید. بلاگفا اعصابم را بهم ریخته است. طی یک هفته بیست و یک بار مریض شدهام. بیست و هشت روز از آخرین باری که وارد تلگرام و اینستا شدهام میگذرد. احتمالا کراش هایم ازدواج کردهاند یا از خودشان کنار یک عنتری رونمایی کردهاند. حالم از کلمه کراش بهم میخورد. حوصله ندارم کسی را دوست داشته باشم فقط میتوانم فکر کنم که دوستشان دارم، یعنی میخواهمشان ولی حوصله ندارم زیادی بخواهمشان. مشکل تعدادشان است، مدیریت کردنشان سخت است و نمیدانم کدام یک اصل کاری است. آن یکی که در پاریس است ( فهمیدید کراشی مقیم در پاریس دارم الان؟ مرض) خوب است اما آنقدر خودش را میگیرد که برود گم شود با آن مدلهای فرانسوی دراز و دوربین های عکاسی و ژست هایش که عاح، ژست هایش که زندگی را به کامم زهر کردهاند. شاید هم مشکل اصلیام دوری از کوکاکولاست نه آنها. فکر میکنم خیل عظیمی از آدمها در نبودم از آنجا لفت دادهاند (هرچند در بودنم هم لفت میدادند و احساسات من را در نظر نمیگرفتند ینی به تخمشان هم نبود) و اگر برگردم با قبرستانی از پستهای کصشر مواجه شوم. کاش میتوانستم از ناراحتی ها و بدبختیهای اصلیام هم به راحتی برایتان چسناله کنم اما حرف زدن درمورد کراش دیگرم که قشنگ میخندد و دوست یکی از خودتان است راحتتر است ولی نمیخواهم درمورد آن هم حرف بزنم، میخواهم بمیرم بیشتر، این را جدی میگویم، زندگی خستهام کرده است، زندگی در ایران بیشتر خستهام کرده است. زندگی کراشهایم را به سویم هدایت نمیکند (خدا را شکر، تحملشان سخت است واقعا)، پولها را، خوشبختی را، زین را، حداقل ساواش را یا آن جدیده که چشمانش سبز است و عاشق خزان است، این ها را هم هدایت نمیکند به سمتم و به جای همه اینها با تمام توان من را به سمت سیاهی و ناامیدی هدایت میکند و من مثل احمقها با شعارهای چرتم مقابلش ایستادهام و هدایت نمیشوم ولی حال ندارم دیگر یا آن چشم سبزه مال من میشود یا نمیدانم چه میشود بعدش واقعا.
میخواستم این پستم زیبا باشد و احساساتی که خب احساساتی است فقط، سرشار از احساس فلاکت و بدبختی در قالب کصشر است و یادم نبود که زیبا نوشتن در تخصص من نیست، تخصص من که ندارم، یعنی تخصص من را که تایپ کردم هرچقدر گشتم تخصص خاصی پیدا نکردم ولی پاکش هم نکردم، میدانید؟ زندگی واقعا خسته کننده است، کاش حداقل به جای کراش و خوشبختی، پول و یک گربه به سمتم هدایت میکرد، یک گربه شبیه اولیویای تیلور.