
کاش عقب بروی، دوستم نداشته باشی، از من متنفر باشی، یا اصلا سعی کنی که حالت از من بهم بخورد. من آدم خوبی نیستم، من آبروی تمام مونث های دنیا را بردهام، من یک تنه گند زدهام به اقتدار و استقلال زنانه، به طرز فکرهای مثبت و آزادیخواه. جلو نیا، تا جایی که میتوانی دور شو، اجازه بده فاصله بینمان از هزار کیلومتر بیشتر شود. برو، محض رضای خدا برو، اولین دختری را که دیدی در آغوش بگیر و لعنت بفرست به روزی که با من آشنا شدی، به تمام دقیقه هایی که با من بودی. من را با این سردرگمیهای مزخرف تنها بگذار، به من بگو دروغگو، فکر کن تمام مدت گولت زدهام، دوستت نداشتهام، تمامش توهم بوده، صرفا جهت سرگرم شدنم تو را به زندگیام راه دادهام و برو. حتی اگر داشتم از غم نداشتنت میمردم برنگرد. سعی نکن که حالم را خوب کنی، گند بزن به تمام لحظات زندگیام و برو. من نمیتوانم، آخرین باری که توانستم از آدمی دل بکنم و بروم جاده مرا به تو رساند، تمام راه را دویده بودم و تو پاداش خستگیهایم بودی. ادامه دادن برایم سخت شده، هر کلمهای که به زبان میآورم خسته ترم میکند. باید هر روز و هر شب به خودم یادآوری کنم که: خیالبافی ممنوع! آینده زیبا و درخشان نیست، تو نیستی، در روزهای سخت پیش رو دستم را نمیگیری و حضورت برایم دلگرمی نخواهد بود. برو، ماندنت کنار من اوضاع را بدتر میکند، ما دستهایمان بهم نمیرسد، دستهای کوتاه مزخرفمان که تنها به درد تایپ جمله دوستت دارم میخورد ما را بهم نمیرساند. برایم از نزدیکی قلبها و ساعتهای جفت نگو، از فاصلههای چند سانتی و عشقهای ابدی حرف نزن، من را با واقعیتها رو به رو کن، با قسمتهای تلخ داستان، نیمه تاریک هرچیزی و روزهایی که حرف هایمان تمام میشود و در سکوت از هم دور میشویم.