
اتفاقی که نباید بیافتد/بیوفتد/بیفتد دارد میفتد/میافتد/میوفتد. با پاهای خودم وارد مسیر نابودی شدهام، یعنی اگر دفعههای پیش وسط راه میفهمیدم که دارم مستقیما به سمت تباهی میروم اینبار با آگاهی کامل خودم را تسلیم کردهام. البته هنوز کامل تسلیم نشدهام، از دفعات پیش هنوز بدبختیها، زخمها و بلاهایی که سرم آمد را یادم هست و مجبورم روزی هزاران بار آنها را با خودم تکرار کنم درحالی که میتوانم به جای آن دوازده هزار تست عربی بزنم. خدا عربی را لعنت کند، چه اصراری به عربی حرف زدن داشت؟ خود عربها وقتی بیدار میشوند تا چهل و پنج دقیقه یادشان نمیآید چی به چی است. برگردیم به مسیر. هر سه دقیقه یکبار به خودم میگویم که :″خفه شو تورو قرعان حوصله ندارم دیگه″ اما خفه نمیشوم و بدتر از قبل ادامه میدهم آنقدر ادامه میدهم تا جانم به لبم میرسد و میزنم زیر گریه. اینجا باید تعجب کنید چون نمیدانم و شما هم نمیدانید چگونه میشود با اینکه چهارسال تمام شب و روز گریه کردهام هنوز چشم و اشک و اینهایی برایم مانده. اما چیزی که مهم است آن اتفاق کوفتی است، آن حس مزخرف است. خدا عربی بلد است، جهان را آفریده، ماه، خورشید، ستارگان،کریستن استوارت و من، اما یک کلمه نظر نمیدهد، نمیگوید چه کنم، چه غلطی درست است که همان را بکنم. من خودم هم نمیدانم چه میخواهم، کدام را میخواهم، اصلا میخواهم یا این خواستنها توهم و خیال و کابوس است. دفعه پیش که همچین حسی داشتم و اتفاقا پستی را هم به آن اختصاص دادهام و از این جهت برای خودم متاسفم، نمیدانم دقیقا بعدش چه شد، اما طول کشید تا یادم برود و زیادی لوس کرده بودم قضیه را، اصلا ارزش و اینها نداشت. اگر بخواهم قبول کنم که این دفعه قضیه جدی است و زیادی احساساتی نشدهام باید برایم متاسف باشید، نچنچ کنید، سرتان را به نشانه تاسف برایم تکان بدهید، دهنتان را کج کنید و بروید گمشوید چون نمیدانم دقیقا دارم چه میگویم و از غیر مستقیم حرف زدن متنفرم، بعدها که اینجا را بخوانم یادم نمیآید که منظورم چه بوده و خودم را لعنت میکنم که انقدر هر حس و چیزی را جدی میگیرم درحالی که باید فحشی بر زبان آورده و از کنار آدمها و حسهایم بگذرم. چیزی که اینبار دارد من را به سمت گا سوق میدهد آنقدر دست نیافتنی است که احتمال دارد زین با من ازدواج کند و جیجی را با لگد از زندگیاش بیرون بیندازد. اما این اتفاق؟ نه نخواهد افتاد.