خوب بجنگ پسر، حالا دیگه من تشویقت میکنم.

عزیزم، دلم برای دوست داشتنت تنگ شده. برای فکر کردن بهت و دیدنت توی خوابای کمرنگم. دارم فکر میکنم که نوشتن یادم رفته چون حتی قبل از تولدم کلمه به کلمه حرفام تو بودی و حالا سکوت سنگین وحشتناکی اینجاست. دیگه برای از بین بردن هیچ چیزی تلاش نمیکنم. چند سال پیش دفتر خاطراتمو میسوزوندم، آهنگا و اکانتا رو پاک میکردم اما الان خستم. میخوام اجازه بدم همه چیز افتضاح پیش بره. تلاش کردن برای هر چیزی بیهوده‌س. این سکوت ناراحتم میکنه اما دوستش دارم، مثل رسیدن به یه نتیجه نهایی بعد از کلی درگیری می‌مونه. دیگه نباید از کسی بپرسم که چی میشه؟ اتفاقا خودشون پیش میان و به نظر من و تو هیچ توجهی ندارن.
تو عزیز دل منی و خوندن این جمله سالها بعد بدجور قراره ناراحتم کنه. تو عزیز دل منی و من دیگه نمیخوام ناراحت بشی. هنوز هم با فکر کردن به حرفات میتونم بخندم اما دیگه کارات اذیتم نمیکنه، این برای من وحشتناکه، همیشه و بعد از هر دلخوری بیشتر دوستت داشتم و بیشتر میخواستمت و حالا چیزی جز بی حسی برام نمونده. چیزی ته قلبم میدونه که باید ناراحت بشم اما نمیتونم، سالها ناراحت بودم و دیگه حسش نمیکنم. این رها کردن نیس، تو تا ابد توی قلب و ذهن من جریان داری. من فقط دیگه تلاش نمیکنم، هیچ آهنگی این سکوت رو نمیشکنه، اگه بازم صدام بزنی از خوشحالی می‌میرم اما صدام نزن، بذار همه چیز همینجوری ادامه پیدا کنه.
دلم برای اینکه به خاطر کوچکترین حرفت بهم بریزم و جلوی بیست سی تا چشم بزنم زیر گریه هم تنگ شده. دلم حتی برای گریه کردن به خاطر تو تنگ شده. اون اشکا نشون میدادن که من زنده‌م، که من به خاطر تو زنده‌م، که دوست داشتنت به من قدرت جنگیدن میده، حتی اگه جنگ من با خودت باشه. این روزا زیاد نمیتونم گریه کنم، حتی اگه بدونم قراره برای همیشه ترکم کنی، ممکنه همونجوری که دارم برگای اسفناج رو تیکه میکنم به خودم بگم که رفتن تو هم قسمتی از زندگی بوده. از این به بعد همه چیز قسمتی از فیلم زندگیمه که بعدا تماشاچیا به عنوان بدترین یا قشنگ‌ترین سکانس بهش اشاره میکنن. به نظرت زیادی تسلیم سرنوشت شدم؟ شاید فردا از گفتنش پشیمون بشم اما الان حتی برای برداشتن یه قدم به طرف هر چیزی خستم، حتی تو.
همه اینا رو قراره یادم بره؟ اگه بعدا خواستم به خاطر بیارم که دوست داشتنت چه حسی داشت یادم میاد که تک تک ثانیه‌های زمستون نود و شیش رو به فکرت بودم؟ بین اون همه تب و مریضی و غصه تو مدام تو سرم مثل یه شعله کوچیک روشن بودی. یادم می‌مونه که آبان و آذر نود و پنج هر روز برای نگه‌داشتنت چه جونی میکندم؟ که نبودنت و نداشتنت انگار تلخ‌ترین و وحشتناک‌ترین پایان یه سریال قشنگ بود؟ یادم می‌مونه که بهار و تابستون نود و چهار به اندازه چند هزار سال منتظرت موندم؟ که وقتایی که مرگ نزدیک بود دستام تو تاریکی دنبالت میگشت؟ به نظرت چقدر طول میکشه تا یادم بره که تک تک شبا و روزای بهار نود و سه رو با گریه گذروندم تا ″هراس بی تو ماندنم″ ادامه نداشته باشه؟
عزیزم، هزارسال میگذره و کی یادش می‌مونه که من یه زمانی خیلی عاشقت بودم؟ 

+ روناک شانزدهم اسفند ۱۳۹۷  |