
من دلم میخواست همه چی سرجای خودش بمونه ، تکون نخوره حتی بعد هزار سال .
دلم میخواست هرسال تابستون از اون کوچه برم بالا در خونه رو ک باز میکنم ، بوی مربای توت فرنگی بیاد ، مامانبزرگم جلوی پنجره وایساده باشه و بخنده . دلم میخواست بگه از دیشب تاحالا نخوابیدم که شما بیاید . دلم میخواست نور آفتاب بزنه تو خونه و صدای ریختن آب جوش تو قوری بیاد . دلم میخواست همیشه جلوی اون پنجره بزرگه بخوابم و هر روز یه پروانه بیاد تو خونه .
دلم میخواست هزاربار عکسای رو دیوارو نگاه کنم و بپرسم ″ این یکی کیه ؟ ″ دلم میخواست برم تو کوچه و هفت سنگ بازی کنم تا غروب ، غروب که شد برم رو پله های ته کوچه بشینم و شهریو نگاه کنم که دوسش دارم ولی واسم خوب نیست ، دلم میخواست هوا خنک باشه و چراغای شهر یکی یکی روشن شه ، با لباسا و دستایی ک بوی خاک میدن برگردم خونه . دلم میخواست صدای کولر بیاد و بوی ماکارونی که بعدش کنار سفره از خستگی خوابم ببره .
دلم میخواست صبح با صدای حرفاشون از خواب پاشم . دلم میخواست اون درخت انجیر هفت هزار سال بعدم همونجا باشه که من از میون برگاش دنیا رو نگاه کنم .
دلم میخواست خواب بد ببینم و پنج صبح بیدار شم ، همون موقع ها که هوا خنکه و هیچ آفتابی تو آسمون نیست ، همون موقع ها که از سرما و ترس خودمو زیر پتو مچاله میکردم . دلم میخواست اون خونه ، خونه بمونه با صدای خنده هاش و بوهای خوبش . دلم میخواست حتی اگه هفتادسالمم شد و رفتم تو اون کوچه بازم اون خونه منتظر باشه که درشو باز کنم ، که یکی پشت پنجرش منتظرم باشه که صدای ریختن آب جوش تو قوری بیاد . ولی خب درسته که دلم میخواست ولی بیشتر وقتا چیزی میشه که دل نمیخواد .