
ساعت ده صبح بود که احساس کردم در زندگیات اضافی هستم. مثل کتاب های سال کنکورت و قوطی های خالی نوشابهات که بعدا توسط مادرت راهی سطل زباله میشوند. همه چیز مثل روز روشن بود، باید پایم را از زندگیات بیرون میکشیدم، همان پایی که تازگیها کفشهایم بدجور پدرش را در آورده اند. باید پایم را بیرون میکشیدم و تو را با قرارهایت که همه کاری بودند، دوست هایت که همه دختر بودند و لاس زدن هایتان که بدون شک همه شوخی بودند تنها میگذاشتم. باید به پایم دستور میدادم که خودش را از زندگیات بیرون بکشد قبل از اینکه تو دستور بدهی. باید میگذاشتم عزت نفسش را حفظ کند و آرام و بی سر و صدا راه خروج را در پیش بگیرد.
ساعت ده صبح بود که احساس کردم در زندگیات اضافی هستم. من تمام عمرم را با گریه کردن برای تو هدر داده بودم و حالا میخواستم جایم را به آدم جدیدی بدهم که گریه نمیکرد. فکر کردن به یک آدم جدید اوقاتم را تلخ کرد، تلختر از وقتی که فهمیدم هیچ فرقی بین من و ته سیگارهایی که از پنجره به بیرون پرت میکنی وجود ندارد. این فکر اجازه نمیداد برایت بنویسم که دیگر نمیخواهمت، دوستت ندارم، میخواهم راهم را از تو جدا کنم، حالم را بهم میزنی، از خودم به خاطر تو متتفرم و خداحافظ. آدم جدیدی که هنوز وجود نداشت با صدای بلند درون سرم میخندید.
ساعت ده صبح بود و من در زندگیات اضافی بودم. مثل قرصی که از دستت افتاد و گم شد، مثل تکه یخی که رهایش کردی تا به مرور زمان در سینک آب شود، مثل آهنگی که دوستش نداری. باید کاری میکردم. اضافی بودنم در زندگیات غمگینم کرده بود و قلبم را که میدانم مهربان و زیبا بود به یک توده ی ناراحت و شکسته تبدیل کرده بود. هیچکس نمیدانست ساعت ده صبح وقت خوبی برای شکستن قلب نیست. هیچکس با چسب زخم اطرافم پیدایش نشد و قلبم را مثل روز اول تمیز و بدون ترک تحویلم نداد. آدم ها سرشان به زندگی خودشان گرم بود و مهم نبود دختری آن اطراف سعی میکند پایش را از زندگی کسی بیرون بکشد.
حالا ساعت دوازده شب است، هنوز هم در زندگیات اضافی هستم، هنوز هم قلبم شکسته است و هنوز هم هیچکس اشکهایم را پاک نکرده، به تو برای دلخوشی من فحش نداده و تاکید نکرده که به حال خودت رهایت کنم. هیچکس نگفته گور پدرش خودت را ناراحت نکن، لیاقت ندارد. هیچکس بغلم نکرده و از آینده درخشان و روشن با من صحبت نکرده است و از زیبایی های زندگی بدون تو کسی چیزی نگفته است. ساعت دوازده شب است و اضافی بودنم بیشتر از ده صبح به چشم میآید.
دوستت دارم و این جمله توان را از پایی که باید از زندگیات بیرون میکشیدم گرفته است.