
من آدم سریالای ترکی نبودم ، آدم گیر کردن بین یه چند ضلعی عشقی یا زیتونای صبحونه و قهوه های تلخم نبودم .من آدم شعارای بزرگ و کینه به دل گرفتن از بوکوفسکی بودم .
آدم گریه کردن برای سربازای جنگ جهانی اول .من نمیخواستم از ازمیر برم استانبول و بعد از اونجا برم بورسا، من آدم جزیره های کوچیک با خاک قرمز بودم، آدم سپیدارای کنار جاده و مربای تمشک. آدم قاطی کردن معماری روم و یونان، آدم حفظ کردن اسما و سبکای سخت .
من آدم پیدا کردن ایده و خلق کردن بودم .آدم فاتحه خوندن واسه یه شخصیت مسیحی .آدم گریه کردن تو ایستگاه قلهک و دویدن .من میخواستم یه داستان جدید بنویسم یه داستان واسه روزای خنک و آفتابی . داستانی که شلوغ بود ، تکراری نبود .
میخواستم بیشتر از نقاشی چینی سر دربیارم ، بیشتر از مرکب استفاده کنم ، بیشتر مهربون باشم .من آدم روزای ابری بدون بارون بودم ، آدم سربلند کردن فریدا .
من آدم سریالای ترکی نبودم، آدم نشستن و خیره شدن به غنچه های زخمی و عشق اجاره ای و عروس استانبول و همه این مزخرفات نبودم .
آدم چهل و پنج ساله ای که بعد دیدن سریالاش میره تو تخت نبودم .قرار بود تا آخر عمرم بوی رنگ از دستام پاک نشه .قرار بود هفته ای سه بار ساعت چهار تارت بپزم با کرم پاتیسیر . قرار بود کتابای فردریک بکمن رو تو یه هفته تموم کنم . قرار بود یه روز معروف بشم .
ولی حالا آدم سریالای ترکی و زیتون صبحونه و قهوه های تلخ و بعضی وقتا هم ژامبون گوشتم .
انگار فقط همین .