اینجاها دیگه بابونه و لاله پیدا نمیشه

خوبی ؟ شیش کیلومتر دورتر از اینجا برف نمیباره و فقط خدا میدونه که پونصد کیلومتر دورتر چه خبره . تب دارم و صداهای تو سرم بهم میگن همه چیزایی که بهشون فکر میکنم مسخرست ، هیچی اونقدر اهمیت نداره که باعث بشه از دیدن برف پشت پنجره خوشحال نشم . دلم میخواد از زیر پتو بیام بیرون و دستمو از پنجره ببرم بیرون که دونه های برف روش بشینن و آب بشن . میخوام به تو فکر کنم اما تواناییشو ندارم . همه قرصایی که باهم خوردم دارن سعی میکنن که منو بخوابونن ، اون بیرون داره برف میباره و من نمیخوام بخوابم . حالت خوبه ؟ فکر کردن به تو مثل اینه که برم و ساعتها وسط برفا وایسم ، انرژیمو ازم میگیره . دلم میخواد یه کاری انجام بدم ، هرکاری به جز خوابیدن و نگاه کردن به آسمون . کجایی ؟ دلم آب پرتقال میخواد یا یه چیز خنک اما گلوم قدرت تحملشو نداره انگار ، ازش متنفرم . اگه یه ذره سرمو بیشتر بلند کنم برفی که رو سقف بقیه خونه ها نشسته رو می‌بینم ولی حوصله ندارم همینجوری هم میتونم تصور کنم که اون بیرون چه خبره . این وضعیت منو یاد داستانایی درمورد یه شهر دورافتاده برفی میندازه، یا مونترال تو سالای ۱۸۹۵ به بعد هرچند که مطمئن نیستم ولی احساس میکنم تب و مونترال باید بهم ربط داشته باشن . هفت روزه که ازت خبری ندارم ، حالت خوبه ؟ هرکدوم از انگشتام که بیرون از پتو باشن فوری یخ میزنن و پلکام داره سنگین میشه هرچند که چند روزه همینطوریه . من میتونستم از برف و تب چهل و چهارتا کتاب بنویسم اما حالا فقط دلتنگم ، ذهنم نمیتونه خیلی روی این موضوع تمرکز کنه وگرنه شاید از دلتنگی گریه میکردم ولی خب چن هفته ای میشه که خسته شدم از گریه کردن ، تکراری شده و هیچ فایده ای نداره ، حتی دیگه قدرت آروم کردنمم نداره و فقط چشامو اذیت میکنه . کاش معلوم میشد پشت این پیچ چه خبره حالم داره از سردرگمی بهم میخوره . اونجا هم برف میباره ؟ تو که تب نداری ؟ نداری . میدونم . تو حالت خوبه و من هیچوقت مشکلی با این موضوع ندارم بالاخره همیشه باید یه نفر حالش خوب باشه و خب هیچوقت اون یه نفر من نبودم . من همیشه آدم مریض و پر ماجرای داستانم . من همون شخصیتیم که به جای همه نداشته هاش تجربه داره ، میتونه بفهمه هر آدمی تو هر موقعیتی چه حسی داره چون حتی برای چند روز هم که شده جای اونا بوده . من هرچقدر که خوشحال بودم همونقدر هم ناراحت بودم و میتونم بگم روزای خوبی که داشتم بیشتر از روزای بدم بوده . داره برف میاد و کوه هایی که هر روز میدیدمشون الان معلوم نیستن . میتونم تصور کنم که اگه این تب منو اینجا نگه نداشته بود دستام چه حسی داشتن ، میتونم قرمز شدنشون و گزگزشون از سرما رو حس کنم وقتی که دیگه حس ندارن اما بازم سعی میکنم یه گوله برفی درست کنم .
یازده سالم بود و اگه همه دستکشای دنیا رو هم دستم میکردم بازم دستام گرمشون نمیشد ، بعد اون همه مدت تو برف بودن گرما اذیتشون میکرد و نمیدونستم چجوری باید به حالت عادی برشون گردونم . حالت خوبه ؟ تو یازده سالگی منو ندیدی . اون موقع ها همش دنبال پیدا کردن فسیل و روشن کردن آتیش واسه چهارشنبه سوری بودم ، همیشه دستام خاکی بودن و جلو خونمون لاله و بابونه داشتیم .
اگه تا فردا همینجوری برف بیاد و من تب داشته باشم حقم نیست که یه نفر داستانمو بنویسه ؟ دلم میخواد تسلیم قرصا بشم و بخوابم ولی هنوز نمیدونم که تو حالت خوبه یا نه . باد دونه های برف رو از مسیر اصلیشون منحرف میکنه ، چی منو هنوز تو مسیر نگه داشته ؟

+ روناک هفدهم بهمن ۱۳۹۶  |