برای آخرین بار ؟

دستتو گرفتم و زیر بارون بوسیدمت ، زیر نور نارنجی تیر چراغ برق تو یه شبی که هوا زیاد سرد نبود بوسیدمت . از پله ها که پایین اومدم منتظرم بودی ، باد که پیچید تو دامنی که هیچوقت نداشتم منتظرم بودی . دستمو که به سمتت دراز کردم محو نشدی ، صورتمو که به صورت خیس از بارونت چسبوندم محو نشدی ، هنوز محکم سرجای خودت وایساده بودی . نگاهم که به چراغای روشن شهر افتاد از فرصت استفاده نکردی که بری .باید خودتو بهم میرسوندی باید دستاتو حرکت میدادی و منو میگرفتی . باید به جای منتظر بودن صدام میکردی ، باید وقتی انگشتام واسه آخرین بار مچ دستتو لمس کرد میگرفتیشون . باید محکم نگهم میداشتی که وقتی مرز خواب و بیداری از بین رفت صورتامون هنوز بهم چسبیده باشه . باید موهامو کنار میزدی و زیر نور نارنجی تیر چراغ برق به حس لبام روی صورتت واکنش نشون میدادی . وقتی هوا داشت روشن میشد باید میدونستی که از خواب میپری ، نباید دور میشدی ، نباید میذاشتی باد سرد اون روز صبح بینمون وایسه و هی بیشتر و بیشتر دورمون کنه تا جایی که از خواب بیدار شی و ببینی واسه نگه داشتنم تلاش نکردی .

+ روناک نهم مهر ۱۳۹۶