<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان یه ستاره دریایی.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 24 Jul 2024 19:46:15 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>برای چشم‌های فندقی رنگت.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/66</link>
<description>این مدل عشق با روحیه من جور درنمی‌آید. اگر برای من نمی‌میری برایت تب که نمی‌کنم هیچ حتی کیرم را هم دستت نمیدهم (ببخشید البته) مدل من است. اما حالا تا گردن در عشقی فرو رفته‌ام که مال من نیست و نه تنها برایم نمی‌میرد بلکه آنجا دارد برای یک نفر دیگر می‌میرد. مشکلی ندارم، باید مشکلی داشته باشم؟ نمیدانم روالش چگونه است. احتمالا باید حسودی‌ام میشد یا عصبانی میشدم یا یک همچین چیزی اما هیچکدامشان نیستم. ساکت و خیره‌ام درست شبیه روزهای قبل از تو.</description>
<pubDate>Wed, 24 Jul 2024 19:46:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>Canım benim.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/65</link>
<description>عزیزم کلمه مخصوص توعه؛ عزیزدلم هم همینطور. وقتی که به ذهنم میای ناخوداگاه زمزمه میکنم _عزیزم؟ انگار که میتونی صدام رو کنار گوشت بشنوی. تکرار میکنم _عزیزم، عزیزدلم؟ و انتظار دارم از جایی جوابم رو بدی. شب‌ها قبل خواب توی تاریکی به جای خالی کنارم نگاه میکنم و تکرار میکنم _عزیزم؟ جوابی نمیاد. سکوت شبیه فرو رفتن توی باتلاقه؛ چشمام رو می‌بندم و می‌بینمت؛ واقعی تر از تمام چیزهایی که با چشم باز می‌بینم؛ با خنده میگم منو اینجا تنها گذاشتی که بمیرم؟ تصور میکنم با</description>
<pubDate>Tue, 12 Dec 2023 19:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/64</link>
<description>میگی دلم برات تنگ شده، چقدر بوی خوبی میدی. _هنوز هم بعد چند ساعت میتونم گرمای دستات روی بدنم رو حس کنم. میگم همون عطره‌س که دیگه استفاده‌ش نمیکنم، منو یاد تو مینداخت. _پیشونیت رو میچسبونی به پیشونیم و محکم‌تر بغلم میکنی. میگی خیلی دلم برات تنگ شده. _یه قطره اشک از گوشه چشمم سر میخوره و میفته رو بازوت. میگم پس چرا رفتی؟ _چونه‌م رو می‌بوسی، یه نفس عمیق میکشی و میگی شبیه بوی کارامله. چرا رفتی؟ _نگاهم میکنی.</description>
<pubDate>Fri, 27 Oct 2023 11:59:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>نامه‌ای که قرار بود پاییز نود و‌ نه پست بشه.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/62</link>
<description>ماه‌ها گذشته و برام هیچ کلمه‌ای ننوشتی. گاهی فکر میکنم که نامه‌هام به دستت نمیرسه اما بازهم به نوشتن ادامه میدم چون کلمات تنها چیزهایی هستن که من رو از این غم نجات میدن. فصل هلوها گذشت، فصل کیک‌های گیلاس و مرباهای تمشک. بعد از این همه وقت به سختی به خاطر میارم که دلیل این دوری چیه و ما چه بلایی سر همدیگه آوردیم. راستش تنها چیزی که از گذشته با تو یادمه، غمه. شکایت نمیکنم، غمی که تو به من تحمیل میکنی شیرینه حتی با وجود اینکه ذره ذره نابودم میکنه.</description>
<pubDate>Wed, 22 Sep 2021 20:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/61</link>
<description>دیشب وقتی قرصا آرومم کردن، وقتی کم‌کم داشت خوابم میبرد فهمیدم که هیچ چیزی این غم رو از بین نمیبره، هیچ چیزی این درد رو کم نمیکنه و بعد از روزها چیزی که داشت من رو میکشت، چیزی که حتی نمیتونستم به خودم اعتراف کنم رو وقتی حواسم کاملا سرجاش نبود با صدای بلند و با هق‌هق اعتراف کردم. اعتراف کردم که ″دلم تنگ شده، دلم خیلی تنگ شده، دارم از دلتنگی می‌میرم. میدونم نباید همچین حسی داشته باشم اما دلم حتی برای عذاب کشیدن به خاطر تو تنگ شده″ و بعد از خودم خجالت کشیدم.</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2020 20:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/60</link>
<description>امروز صبح، آخرای تابستون سال هشتاد و چهار بود، سنندج. نصف حیاط خونه مامان‌بزرگ رو خورشید گرفته واسه خودش، جاهایی که خنک و سایه‌س مخصوصا زیر درخت انجیر، ما بعد هفت سنگ اونجا ولو شدیم و پفک میخوریم.</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2020 14:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>یه زمانایی که تلویزیون نگاه نمیکردیم چون تلویزیونی نبود.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/59</link>
<description>من اونجا بودم، وقتی خیره به آدمای اطرافت یه گوشه نشسته بودی و هیچ‌کدومشون رو نمی‌دیدی. وقتی آدما با تیپای عجیب و غریب اون سال توی هم می‌لولیدن، من همون کنارا با موهای خرگوشی، یونیفرم مدرسه و لیوان آب پرتقال توی دستم وایساده بودم. به دیوار پشت سرم تکیه داده بودم و با انزجار به تک تک آدما نگاه میکردم. توی لیوان تو چی بود؟ سرمو به سمتت برگردوندم، بهم نگاه میکردی با لبخندی که واضحا میگفت: آخی، کوچولو.</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2020 12:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title>این پست رو با لحن خودم بخونید: یه پسر شونزده ساله عاشق که ادای آدم بزرگا رو درمیاره.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/58</link>
<description>حالا از من فقط یه عکس سیاه و سفید مونده. عکسی که زیرش تاریخ تولد و مرگم رو با یه خط فاصله کنار هم نوشتن تا آدمایی که به پایین عکس توجه میکنن در گوش هم پچ‌پچ کنن که:″طفلی خیلی جوون بوده″. جوون بودم، برای گرفتن دستای مرگ زیادی جوون بودم و عمرم به اندازه همون خط فاصله زیر عکسم کوتاه بود. نتونستم از خودم توی دنیای به این گندگی هیچی به جا بذارم، یعنی خب میدونی که فرصت نشد. مثلا هیچ کتابی ننوشتم، هیچ نقاشی یا مجسمه‌ای از من توی هیچ موزه‌ای به نمایش درنمیاد، اسمم</description>
<pubDate>Sat, 14 Mar 2020 21:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>برام از قرن نوزدهم نامه بنویس.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/57</link>
<description>از آخرین باری که دیدمت چند هزار سال میگذره؟ اون موقع رنگ چشمات فندقی بود و تابستونا به پدرت کمک میکردی که سیبا رو از درخت بچینه. وقتی پاییز برمی‌گشتی مدرسه آفتاب حسابی پوست قشنگتو سوزونده بود. من از هندسه متنفر بودم و تو میخواستی پزشک بشی. پزشک؟ عزیزم تو حسابی از خون میترسیدی و قشنگ‌ترین آدمی بودی که با دیدن خون حالش بد میشد. من موهامو می‌بافتم، موهای قرمز مزخرفم رو می‌بافتم و به دخترای بلوند دورت توجه نمیکردم.</description>
<pubDate>Tue, 18 Feb 2020 22:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/57</guid>
</item>
<item>
<title>çaresiz kalbim.</title>
<link>https://ronac.blogfa.com/post/56</link>
<description>-مرد در پارک می‌دوید- آقا؟ شما میدانید درد من چیست؟ از چشم‌هایم نمیخوانید؟ آقا اگر غم‌های هرکس بالای سرش نوشته میشد چه؟ شما می‌توانید بفهمید وقتی می‌گویم قلب بی‌چاره‌ام دارد از جا کنده میشود یعنی چه؟ آقا؟ خوب نگاه کنید، به من می‌آید ساعت چهار صبح یکی از همین روزها دستم را جلوی دهانم بگیرم و زار بزنم و بلرزم و ندانم برای این درد چند قطره اشک کافی است؟ آقا؟ آن نوشته‌ها. آن کلمه‌ها. باد می‌آمد، کسی صدا زده بود عزیزم؟ و زن او را بوسیده بود و من نگاه کرده بودم</description>
<pubDate>Sun, 07 Jul 2019 23:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ronac</dc:creator>
<guid>ronac.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
</channel>
</rss>
